تبليغاتX
دفتر تجربه‌ها - "شما که غریبه نیستید"

دفتر تجربه‌ها

هر گامي كه در جاده زندگي‌ام برمي‌دارم يك تجربه است!

 کتاب "شما که غریبه نیستید" را همین الان تمام کردم. کمی بعد از غروب نشستم سرش و یک ضرب خواندمش تا الان.

نوشته هوشنگ مرادی کرمانی –نویسنده محبوب نوجوانی ام- است. دی ماه 85 برای ششمین بار توسط اتشارات معین و با قیمت 3700 تومان چاپ شده است.

داستان، داستان زندگی مرادی کرمانی است. از کودکی اش و قدیمی ترین زمانی که به یاد می آورد در روستای زادگاهش، تا زمانی که جوان دیپلمه ای است که به تهران می آید.

به قول خودش "بی هیچ تحقیق و یادداشتی، فقط از حافظه برآمده است". خوب هم برآمده، با قلمی روان. دغدغه ها، سرخوشی ها و نگرانی های پسرک خردسال و نوجوان روستایی، خودش، را خیلی خوب و ملموس توصیف می کند. جزییاتی که در ذهن یک کودک وجود دارد، نکاتی که برایش مهمند و موضوعاتی که برایش حاشیه ای محسوب می شوند. انگار دستگاهی به مغزش وصل کرده اند و ازش خواسته اند به کودکی اش فکر کند، بعد دکمه را زده اند و تصاویر مغزش را در قالب جملاتی پرینت گرفته اند، اندکی ویرایش و نقطه گذاری کرده اند و شده این کتاب:

"برایمان از شهر نان هم آورده اند. نان های بلند سوراخ سوراخ که تا آن وقت ندیده ام. اسم نان ها را گذاشته ام «نون کُت کُتو» یعنی «نون سوارخ سوراخ».... تکه ای نان بر میدارم، به جای خوردن، نگاهش می کنم و به صورتم می چسبانم و از سوراخ هایش دنیا را می بینم. جوجه ای که عمو قاسم داده بود. بزرگ شده و مرغی شده، از سوراخ های نان می بینمش، که توی کَرت زیر داربست درخت انگور خاک ها را با پاهایش می کند و چاله درست می کند. «فیلو» سگمان را می بینم که بغل دیوار طویله خوابیده و سرش را گذاشته روی دست هایش."

کتاب را که می خوانم کشف می کنم بقیه کتاب های مرادی کرمانی از کجا آمده اند. آن انشایی که مجیدِ "قصه های مجید" درباره مرده شور نوشته بود، خمره گوشه حیاط مدرسه و آن آقا معلم کتاب "خمره"، مناظری که در کتاب "مشت بر پوست" تصویر شده اند و فضاهایی که در بسیاری از داستان هایش وجود دارند.

کمی که در کتاب جلو می روم تحریک می شوم روستای "سیرچ" را ببینم و در دل به سفری به کرمان فکر می کنم که شاید نوروز آینده بتوانم محققش کنم. به خاطر می سپارم که در اولین فرصت محل روستا را از روی نقشه پیدا کنم تا سفر ملموس تر شود. دوست دارم درخت سرو آبادی را ببینم، رودخانه و باغ هایش را. قدم بزنم و ببینم چقدر می توانم نشانه های "هوشو" را آن جا پیدا کنم. ببینم هنوز کسی "نصرالله خان مرادی" و فرزندان و نوه هایش را به یاد می آورد؟ در آخرین صفحات کتاب آرزویم بر باد می رود:

"خبر آوردند که سیرچ زلزله شده حتی دیواری سالم نمانده. بیشتر قوم و خویش ها مرده اند. کوچه ها، خانه ها، یادگارهای کودکی ام گم شده اند."

خوبی دیگر کتاب این است که یک عالمه اصطلاحات کرمانی یاد می دهد. قصه ها و باورهای عامیانه هم. و خیلی خوب زتدگی روستایی و شهری کرمان را در دهه 20 و 30 نشان می دهد. کودتای 28 مرداد، برنامه های بهداشتی و درمانی در روستاها، سینما و تئاتر، ورود رادیو، انتظار مردم از حکومت و ....

این قسمت کتاب هم برایم جالب بود:

"زمستان برف سنگینی آمده. شاخه های درخت ها را شکسته و چغوک ها (گنجشک ها) گرسنه و آواره شده اند. عمو قاسم می آید. توی سینی بزرگی ارزن می ریزد و می گذارد روی برف ها توی حیاط. گنجشک های گرسنه می ریزند توی سینی روی ارزن ها..."

تا این جا که خواندم لبخندی به لبم آمد، تصویر سیر کردن گنجشک های گرسنه در آن هوای سرد جلوی چشمم زنده شد و احساس رضایت و سرخوشی کردم. اما در جمله بعد:

"... عمو با تفنگ پشت در اتاق کمین می کند و ناگهان تفنگش گرمبی صدا می کند و گنجشک ها توی سینی و دور و بر آن، میان ارزن ها بال بال می زنند و زمین می خورند. می افتند. من و عمو و آغ بابا می دویم و جمعشان می کنیم. ظهر آبگوشت چغوک داریم."

تمام آن لبخند و احساس خوب ناگهان و با یک ضربه از بین رفت!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/01/18ساعت 1:41  توسط سارا باقري  |