تبليغاتX
دفتر تجربه‌ها - هر دم از این باغ بری می‌رسد...

دفتر تجربه‌ها

هر گامي كه در جاده زندگي‌ام برمي‌دارم يك تجربه است!

یک ـ از کیلومترها آن طرف‌تر پیام فرستاده و دعوت کرده است. در تکاپوی همراه کردن 30 نفر است تا با هم قرآنی ختم کنند و آرزویی برای آزادی دوست هم‌دانشکده‌مان. صبح پنج‌شنبه است که به گمانم همه همراهان تکمیل می‌شوند.

دو ـ تلفن آخر شب. خبر دستگیری و باز هم موبایل‌های خاموش و استرسی که در رگ‌ها جاری می‌شود. چند وقت بود که این حس را تجربه نکرده بودم؟ دوباره شروع شد انگار! تلفن و تلفن‌کشی و در نهایت گویا خبری نیست... آسوده بخواب... اندکی آسوده بخواب...
از تصور اتفاق خنده‌ام می‌گیرد! مراسم دعای کمیل بوده و دستگیرشان کرده‌اند! یعنی به زودی سراغ ختم قرآنی‌ها هم می‌روند؟! و بعد دیگر سراغ چه کسی می‌شود رفت؟ هان! یاحسین گویان! که البته سراغشان رفته‌اند همین حالا هم!

سه ـ دیر خوابیده‌ام و دیر بیدار می‌شوم. اس ام اس‌های عجولی که همه شماره‌ای را خواسته‌اند. ماجرا چیست؟ منگ چون و چرایش هستم که تلفن دوستی خبر را می‌دهد. لعنتی... لینک‌ها مرور می‌شود و باز تلفن و تلفن‌کشی...
گفته‌اند تا دو هفته خبری نمی‌دهیم ازشان و منتظر خبر نباشید! دو هفته؟ می‌دانی دو هفته یعنی چقدر؟ دو هفته خیلی زیاد است!

چهار ـ هر دم از این باغ بری می‌رسد! دوست دیگری خبر می‌دهد که دچار زورگیری شده و زار و زندگی‌اش را برده‌اند. این  زار و زندگی که می‌گویم زار و زندگی‌ است‌ها، رسما زار و زندگی است! جذابیت ماجرا محل زورگیری است! دقیقا پشت کلانتری محله‌شان. نه این که خیال کنید ای بابا یک اتفاقی افتاده است! نه! 4 مورد زورگیری طی نیم ساعت در یک خیابان اصلی نزدیک کلانتری! شاهکار است!
این‌جور وقت‌هاست که حسابی دلم می‌خواهد از معنی امنیت و وظیفه نیرویی که عنوان نظم‌بخشی را یدک می‌کشد سر دربیاورم!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/01ساعت 13:37  توسط سارا باقري  |