تبليغاتX
دفتر تجربه‌ها - طعم دلچسب كوير

دفتر تجربه‌ها

هر گامي كه در جاده زندگي‌ام برمي‌دارم يك تجربه است!

 آن قدر كار و بار هست و آن قدر احتمال پيدا كردن پايه براي سفر كم هست كه براي سه روز تعطيلي در فكر سفر نباشم. اما روستاهاي كويري دلم را آب مي‌اندازد!
بازديد از روستاهاي كويري اطراف نايين و قدم زدن در رمل‌هاي دشت كوير وادارم مي‌كند براي پيدا كردن اكيپ پايه‌اي كه بتوانند همسفرم شوند به در و ديوار بزنم و مي‌زنم و مي‌رويم! يك اكيپ 6 نفره در ميان جمعي 50-60 نفره.

كوير... كوير... كوير... فكر مي‌كنم اگر زندگي پيش از دنيايي در كار بوده باشد و من پيشتر در زماني و جايي زندگي كرده باشم آن‌جا حتما يك كوير وسيع بوده است. اين تنها توجيهي است كه مي‌توانم براي دلبستگي‌ شديدم به كوير پيدا كنم. نه جنگل، نه كوهستان و نه دريا هيچ كدام نمي‌تواند به اندازه كوير من را شيفته خود كند.
كوير را با تمام اجزايش دوست دارم. هم شب‌هايش را با سرماي استخوان سوز و آسمان شگفت‌انگيز، هم روزهاي طلايي‌اش با گرماي هولناك خورشيد، هم روستاها و معماري هوشمندانه و دلچسبش و هم آدم‌هاي لهجه‌دار و آرامش.

 پنج‌شنبه (2/آبان/87) عصر - زواره
شهري كه به خاطر معماري‌اش معروف است. حيف كه دوست معمارم نتوانست همسفرمان باشد تا ما باسواد شويم!
نمي‌دانم چه چيزي در اين مسجد جامع‌ها هست كه اين قدر برايم آرامش‌بخشند. دوست دارم ساعت‌ها بنشينم آن‌جا و از جايم تكان نخورم. اين را در مورد مسجد جامع يزد و اصفهان هم تجربه كرده‌ام. و بازار... بازار يكي از اجزاي دوست داشتني زواره است. دلچسب‌تر از بازار ديگر شهرهاست.
خانه‌هاي حياط مركزي، روياي خانه‌دار شدن من! از همان‌ها كه ساكنانش در هر فصل يك جاي خانه ساكن مي‌شوند و پر از سوراخ سنبه است و حياطي و باغچه‌اي و حوضي و تختي براي نشتن در حياط آب پاشي شده بعد از گرگ و ميش اول صبح و خوردن يك صبحانه سنتي با چاي و سنگك و پنير! همان‌ها كه زيرزمين‌هاي هيجان‌انگيزي دارند و پله‌هاي منتهي به پشت بامشان وسوسه‌ات مي‌كند براي بالا رفتن! بالاخره يك روزي و يك جايي و براي يك مدتي در اين خانه‌ها اقامت خواهم كرد كه آرزو به دل نمانم! اگر يك دوچرخه هم در گوشه حياطش پارك شده باشد كه با آن طي طريق كنم ديگر نور علي نور است!

 پنج‌شنبه (2/آبان/87) شب – اقامت در امامزاده روستاي چوپانان
چوپانان را به اسم مي‌شناختم. دوستانم در انجمن در آن‌جا كار كرده‌اند و اخبار و ماجراهايش را شنيده‌ام. ديدن شهر از بالاي تپه كنار امامزاده جالب بود. براي اين كه به تمدن و برق دسترسي داشته باشيم شب اول را در امامزاده اقامت كرديم و اين براي مني كه لذت دراز كشيدن زير آسمان شب يكي از انگيزه‌هاي سفرم بود ضد حال به حساب مي‌آمد. از همان لحظه ورود به امامزاده مطمئن بودم كه تنها آرزوي نيمه شبمان چند تكه سنگ خواهد بود براي شكستن چراغ‌ها و پروژكتورها تا شب نسبتا تاريكي را تجربه كنيم. و واقعا آرزوي به جايي بود.
با توافق ليدر شب را روي تپه كنار امامزاده خوابيديم كه آسمان سقفمان باشد. و چون امكان برآورده شدن آرزويمان نبود آن قدر از تپه بالا رفتيم تا چراغ‌ها در چشممان نباشند. جاي خوابمان با معيارهاي كوهنوردي غيرعاقلانه و بادگير بود اما رگ نجومي‌ام معيارهاي ديگري را مي‌طلبيد!

 جمعه (3/آبان/87) صبح - روستاي ايراج
يك قلعه قديمي روي تپه، قبرستان، سرو هزارساله روستا و چيزهاي ديگر. اهالي روستا مثل بيشتر مردم كه فرق سرو و كاج را نمي‌دانند درخت را كاج مي‌ناميدند. روستاي ايراج كوچه‌باغ‌هاي باريك و پيچ در پيچي دارد كه درختان انار در همه‌شان خودنمايي مي‌كند. سرخي‌ انارها آن قدر بود كه پشتمان را به قاعده فقهي حق‌الماره گرم كنيم و از آن‌ها دل نكنيم! پاي در جوي آب خنك، تكيه بر ديوار گلي و انار به دندان، اين يكي از لذت‌هاي سفر بود.
خانه‌ها، كوچه‌ها، رنگ‌ها و تمام مناظر روستا من را به ياد نقاشي روي كارت تبريكي مي‌انداخت كه سال‌ها پيش غرفه سروش در نمايشگاه كتاب بهم داده بود. انگار آن نقاشي را از همين روستا كشيده‌اند!
اگرچه اين برخلاف اصول شغلم به حساب مي‌آيد اما من بافت‌هاي فرسوده روستايي را دوست دارم. هر قدر هم كه ناپايدار و سخت دسترس باشند!
آدم‌هاي خونگرم و مهربان ايراج را هم دوست داشتم. پيرمردها و پيرزن‌هايي كه حضورشان در كوچه پس‌كوچه‌ها هويت روستا را كامل مي‌كرد.

 جمعه (3/آبان/87) ظهر - روستاي بياضيه
يك قلعه. مطمئن نيستم اسم درستش قلعه است يا چيز ديگر. از آن قلعه‌هاي جنگي يا محل سكونت حاكمان نيست. در واقع شهري است كه در يك ساختمان قلعه مانند ساخته شده است. باز هم پر از سوراخ سنبه كه به علت فرسودگي شديد اجازه نداشتيم در همه‌شان سرك بكشيم. راهنماي پير دوست‌داشتني دارد. هر چند نحوه بازسازي و نگهداري از بنا آزاردهنده است و جزو خرابكاري‌هاي ميراث فرهنگي به حساب مي‌آيد اما دوست ندارم مثل برخي همسفران درباره‌اش با راهنما بحث كنم يا در حضورش در اين باره غر بزنم. ترجيح مي‌دهم ياد گرفتني‌ها را يادبگيرم و حرف‌ها و درد دل‌هاي راهنما را بشنوم. وقتي كنجكاوي و اشتياق بعضي از همسفران را مي‌ديد و شروع به دادن اطلاعات مي‌كرد، برق چشمانش ديدني بود. او هم از آن آدم‌هايي است كه در جاي درستي ايستاده است در اين دنيا!

 جمعه (3/آبان/87) غروب – كوير
همان منظره‌اي كه سخت دوستش دارم. زمين خشك و ترك ترك تا بي‌نهايت افق. راه مي‌روي، عكس مي‌اندازي، چمباته مي‌زني، دراز مي‌كشي، راه مي‌روي و آواز مي‌خواني، راه مي‌روي و باز راه مي‌روي... بعد هم پشت تپه در تاريكي مي‌نشيني و در حالي كه راه‌شيري از روی سرت عبور كرده، در آواز دشتي يكي از همسفراني كه دور از تو و در تنهايي خودش زير آواز زده غرق مي‌شوي و مي‌خواهي كه اين شب و اين زمين و اين آواز تا ابد ادامه داشته باشد... مست مي‌شوي از همه اين لذت و تك تك سلول‌هاي بدنت حريصانه اين لحظات را ثبت مي‌كند و تو به خوبي ته‌نشين شدن اين شكوه و عظمت را در وجودت حس مي‌كني...

 جمعه (3/آبان/87) شب – اطراف روستاي فرح‌زاد
امشب درست همان جايي كه دوست دارم اقامت مي‌كنيم. روي شن‌هاي روان و زير آسمان شب. سرد است و در اين سرما برپا كردن آتش و كباب كردن سوسيس و قارچ حسابي مي‌چسبد. وقتي آتش شاممان رو به زوال مي‌گذارد به آتش جمعي بزرگ مي‌پيونديم. نواي آكاردئون و آواز كه با آتش زبانه مي‌كشد و در سكوت كوير گم مي‌شود، تا ساعاتي بعد از نيمه‌شب.
همه خوابند و ماهم ديگر بايد بخوابيم. صبح باز مسئوليت بيدار كردن بچه‌ها با ماست كه به اندازه كافي فحش‌خورمان ملس است و پوست كلفتيم و سمج! اين بار مجوز استفاده از تمام راه‌ها -حتي ريختن آب سرد در گوش هم!- از طرف ليدر گروه بهمان تفويض مي‌شود!
امشب بالاخره نقشه آسمانم را در مي‌آورم و در حالي كه در كيسه خواب دراز كشيده‌ام، آشنايان قديم را در آسمان ملاقات مي‌كنم! مثل سال‌هاي نجومي بودنم نيست كه با يك نگاه به آسمان همه‌شان خود به خود رخ بنمايند. اين بار بايد دنبالشان بگردم و بعداز بالا و پايين كردن از شناسايي‌شان مطمئن شوم. خوشايند نيست.

 شنبه (4/آبان/87) صبح – آن جا كه پياده‌رو تمام مي‌شود!
روي نقشه را كه نگاه كني وقتي از روستاي مصر بالاتر مي‌روي به فرح‌زاد مي‌رسي. بالاتر از آن ديگر راهي نيست. كوير است. دشت كوير. همان تپه‌هاي شن روان كه تا چشم كار مي‌كند چيزي جز آن‌ها ديده نمي‌شود. صبح پياده‌روي 2-3 ساعته‌اي در ميان اين تپه‌ها داريم. باز هم همان شگفتي و لذت كوير! شن‌هاي خنك اول صبح كه با بالا آمدن آفتاب سوزان مي‌شوند و اين جاست كه به نعمت دوم خدا پي مي‌بري: سايه! (نعمت اول بي‌شك دستشويي است!!)
براي استراحت كنار نيزار توقف خواهيم كرد. همراه با صفورا توافق ليدر گروه را جلب مي‌كنيم كه اجازه دهد براي رسيدن به محل استراحت از مسير ديگري برويم كه در آن بايد از رودخانه عبور كرد. به جز ما دو تا، داوطلب ديگري نيست. راهنماي محلي همراهي‌مان مي‌كند و ما فرصت راه رفتن ميان آبي خنك در دل كوير را پيدا مي‌كنيم.
و البته مهم‌تر از آن عبور از ميان نيزار را! تجربه فوق‌العاده‌اي كه خوشحالم از دستش نداديم! فقط ني است، آن قدر بلند كه جلويت را نمي‌بيني. در مسير پشت سرت هم بلافاصله بعد از عبور، ني‌ها به جاي خود برمي‌گردند و راه به شكل اول برمي‌گردد، انگار نه انگار كه روزي روزگاري تو آن‌جا بوده‌اي و از ميان ني‌ها گذشته‌اي. و تو فقط با اطمينان به دلت پيش مي‌روي. مثل دو نقطه گم‌شده در ميان ني‌هاي زرد كه شايد به جز تكان ني‌ها نتوان اثر ديگري ازشان ديد. يك غيبت و ظهور چند دقيقه‌اي.

 شنبه (4/آبان/87) ظهر – راه بازگشت
شن‌آلود، خسته و گرما زده‌ام. نمي‌دانم مسجد كدام شهر است كه براي نهار مي‌ايستيم. گرسنه‌ام اما غذا نمي‌خواهم. فقط باد خنك، چشمان بسته و دراز كشيدن روي سنگ‌هاي خنك زير سايه مي‌خواهم. چرتي كوتاه، مسكن و شربت آبليمو معده‌ام را براي پذيرش غذا و مغزم را براي همراهي با جمع آماده مي‌كند. زنده مي‌شوم. از اين جا به بعد ديگر راه است و راه تا ساعت 3:30 صبح در تهران.
اما راه خالي نيست. بازي هست، گفتگو هست، آواز خواندن هست، معاشرت هست و البته خواب هم هست.
معاشرت، آموزه و لذت كشف آدم‌ها! اين مهم‌ترين چيزي است كه سفر را پر كرده است. پر نه! لبريز كرده است...

 پ.ن 1: عكس‌ها كه به دستم برسد و وقتش هم پيدا شود و حسش هم باشد، گزارش تصويري سفر را هم خواهم گذاشت. (توجه كنيد كه عدم تحقق هر يك از شروط بالا نتيجه را از بيخ و بن ساقط مي‌كند!)

 پ.ن 2: همسفران هم از سفر نوشته‌اند:
صفورا، پايه اصلي سفرم.
مهتاب، دوستي كه واقعي بودن چيزها را خوب مي‌فهمد. (نوشته مهتاب مجموعه پست است. قبل و بعدش را هم بخوانید)
امين، همكاري كه فرايند تبديل شدنش به دوست برايم جالب و تجربه‌ناك(!) است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/07ساعت 1:40  توسط سارا باقري  |