نويسندهها و همكاران مختلف نشر چشمه روي سن ميآيند و خاطرهاي و حرفي ميگويند. بعضيها حسابي انرژيبخش و شاديآورند. به پاس شاديآفرين بودنشان خدا خيرشان دهد! آخرهاي برنامه است و خسته شدهام. اگرچه آدمها كوتاه حرف ميزنند اما پر تعدادند و كمكم خستهكننده ميشوند. آقاي صديق تعريف كه اهل خواندن و آواز است روي سن ميرود و از خاطره ترانهسرايي فريدون مشيري براي يكي از آهنگهايش ميگويد. به شدت دلم ميخواهد كه آن آهنگ را بخواند. كاش آواز بخواند! چرا ازش نخواستهاند كه آوازي بخواند... كاش بخواند... اينها را دايما در دلم ميگويم كه ناگهان آقاي كياييان ازش درخواست ميكند اگر حسش را دارد بخواند! واي مرسي آقاي كياييان مهربان! چشمهاي ديگر از خوب بودن اين آدم!
و صديق تعريف آهنگ منتشر نشدهاش را ميخواند و من از شدت لذت گل از گلم ميشكفد. لبخند از منفي بينهايت تا مثبت بينهايت روي صورتم كشيده شده است! پر از انرژي ميشوم امشب!
آخر از همه ميزبان همهمان، حسن كياييان، صحبت ميكند. به نعماتي ارزشمندي كه طي اين مدت به دست آورده ست اشارهميكند: "40 سال پيش نوجوان يك لاقباي شمالي كه از شهر خود بيرون آمده بود هيچ كدام از اين جواهرات را در انبان نداشت" (نقل به مضمون)
چه جمله ارزشمند و به يادماندنياي! چقدر دوست دارم اين نوع نگاهش را، چقدر دوست دارم اين آدم را... (راستي: 40 سال ديگر من كجا هستم؟)
يكي از قسمتهاي برنامه امشب شعرخواني دوستان كوچك و بزرگي بود كه در سفر ورامین به جمع دوستان چشمه اضافه شدهاند. اجراي چنين تركيبي از موسيقي و شعر لذتبخش بود.
يك مزايده هم برگزار شد. فروش دست نوشته فريدون مشيري به نفع موسسه محك. به قيمتي كه از ديد برخي از اعضاي كلوپ اندك بود:
الف)شايد چون قيمت پايه پايين بود، جا داشت قيمت از 100 هزار تومان شروع شود.
ب)شايد هم چون در جمع اهالي كتاب و فرهنگ نميتوان انتظار پولدار بودن آدمها را داشت!
اينها فرضياتي است كه دو تن از اعضاي كلوپ طرح كردند! هر دو هم قابل تامل است!
اتفاقهاي خوب مراسم:
1) بودن نشر چشمه خودش يك اتفاق خوب است. شكلگيري كلوپ مشتريانش هم همين طور. اين آدمها، اين فضاها، اين اخلاقهاي كاري، اين پيوندها، همه و همه از آن نقطههاي اميدبخش هستند در زندگيام. از آن دلخوشيها كه موتور محركم ميشوند.
2) ملاقات و گفتگو با اميد خادم صبا، مترجم كتاب "ما همه، سهمي از زمين هستيم". اين كتاب عزيز و دوستداشتني كه بارها و بارها توصيهاش كردم، هديهاش دادم و هديهاش گرفتم. كتابي كه يك جورهايي جان كلام فعالين محيط زيست است.
3) آشنا شدن و برقراري ارتباط با يكي از علاقمندان محيط زيست كه به نظر ميرسد در آينده پيوندها و همكاريهاي خوبي را شكل خواهد داد.
4) همسفر شدن با يك خانواده دوستداشتني در مسير برگشت از مراسم. از آن خانوادههايي كه آدم از ديدنشان لذت ميبرد و كيف ميكند از اين كه وجود دارند. از جاري و ساري بودن كتاب و ساير محصولات فرهنگي در زندگي روزانه خانوادهشان بسي لذت بردم. بابا و مامان خوبي كه پسرك 6 سالهشان به خوبي آيينه تمام نماي رفتار مناسبشان بود.
5) شكلگيري گپ و گفتي كوتاه درباره يوزپلنگ با چند تن از اعضاي كلوپ و دعوت از آنها براي مراسمي كه روزهاي 5، 6 و 7 شهريور در موزه دارآباد برگزار ميكنيم. حاصل اين گپ و گفت ايدهاي بود براي دعوت از اعضاي كلوپ از طريق ايميل براي شركت در برنامهمان در دارآباد كه بايد ديد چقدر امكانپذير خواهد بود.
6) ديدن لوگوي كلوپ كه به نظرم خيلي دوست داشتني از كار درآمده است.
كاشهاي مراسم:
1) كاش لوگوي كلوپ به شيوه هيجانانگيزي رونمايي ميشد. مدتها منتظرش بوديم.
2) كاش كليپي كه ارايه شد پر و پيمانتر بود.
3) با توجه به كاشهاي 1 و 2 حدس ميزنم مقاديري عجلهكاري و كمبود نيرو وجود داشته است در برگزاري مراسم. براي همين كاش از اعضا هم براي به عهده گرفتن خردهريزهاي اجرايي كمك گرفته ميشد. اين بار مراسم براي ما برگزار شد اما دوست داشتم مراسم توسط ما برگزار ميشد. (البته پيشاپيش ميدانم و اعلام ميكنم كه چنين چيزي براي بار اول كمي تا قسمتي سخت بود اما به هر حال يك كاش است ديگر!)
قابل تحسينهاي مراسم:
1) برگزاري برنامه در آمفيتئاتر محك. اين كار اگرچه دردسرهاي دوري راه و دسترسي سخت را به همراه داشت اما به نوعي حمايت مالي از موسسه محك محسوب ميشد كه به نظرم ظرافت قابل تحسيني در آن نهفته بود.
2) درخواست از ميهمانان ماشيندار براي رساندن ميهانان بدون ماشيني كه هممسيرشان هستند. فارغ از اين كه باعث شد به راحتي از آن سر تهران به اين سر تهران منتقل شوم(!)، باعث تقويت روحيه جمعي و سرمايه اجتماعي كلوپ ميشود.
