مراسم جايي در آن سر تهران است. لبه شمال شرقي نقشه... اگر نقشهتان كوچك باشد شايد حتي از لبههاي نقشه هم بيرون بيفتد! سالن آمفيتئاتر بيمارستان محک، جايي در ميانههاي بلوار اوشان. از نظر زماني نه خيلي زياد اما از نظر مسافت يك عالم طول ميكشد تا به مقصد برسيم. (فعل رسيدن جمع بود چون فرايند رسيدن را همراه با صفورا به انجام رسانديم!) نقشه به دست، پرسان، پرسان و با اعمال شاقه بيمارستان را مييابيم و همان دم در چهره آشناي كاوه كياييان (مدير فروشگاه چشمه) را ميبينيم و سلام و خوشامدگويي.
وقتي به اين فكر ميكنم كه در چه جمعي هستم احساس خيلي خوبي پيدا ميكنم. در كنار آدمهايي كه شايد بارها و بارها در فروشگاه چشمه كنار هم (يا شايد هم غير كنار هم!) در قفسههاي كتاب سرك كشيدهايم، گشت زدهايم، خريد كردهايم و چشمه يك جورهايي پاتوق دايم يا غيردايممان بوده است. وجه مشتركمان است و يك جورهايي هوادارش محسوب ميشويم. فكر كردن به همين چيزهاست كه لبخند به لبم ميآورد و باعث ميشود احساس خوشايندي پيدا كنم.
اين جا پر از آدمهاي مهم و معروف است اما من اغلبشان را نميشناسم! وقتي از نويسندهها دعوت ميشود كه روي سن بيايند و خاطرهاي از چشمه بگويند اين احساس نشناختن و بيسواديام تشديد ميشود! براي دعوت هر نويسنده جملاتي از قول آقاي كياييان دربارهشان خوانده ميشود و فهرست كتابهايشان هم نام برده ميشود. در اغلب موارد نميتوانم نويسنده را از روي فهرست كتابهايش حدس بزنم!
كاوه كياييان اولين كسي است كه صحبت ميكند. در جاي جاي صحبتهايش به بحث پايداري و تداوم يك فعاليت ميپردازد و اين كه چقدر جمعهاي كلوپ گونه در ايران كم داريم. حرفهايش بسي به جا و دلپذير است.
راستي چشمه متولد 63 است و 24 سالش است. درست همسن من. و فكر كن كه 24 سال تداوم داشتن چه كار بزرگي است در اين سرزمين موقت و زودگذر! آن هم در عرصه نشر! (ياد تداوم 50 شمارهاي شهروند امروز ميافتم كه چندي پيش بزرگ داشته شد. خدا سايه اين دو دلخوشي را از سرمان كم نكند!)
كليپي از ديروزها و امروزهاي چشمه پخش ميشود و من همچنان اين آدمهاي مهم و معروف را نميشناسم! دوست داشتم اين دور هم جمع شدن بيشتر شكل كلوپي داشت تا همايشي! يك سالن با ميزهاي عصرانه كه آدمها در آن ميچرخيدند و مينشستند به گپ زدن. مراسم امروز نسبتا رسمي است. شايد به خاطر 24 سالگي چشمه، شايد به خاطر حضور بزرگان و شايد هم به خاطر اولين بار بودنش كه هنوز آدمها چندان هم را نميشناسند. دوست دارم اگر تكراري در كار باشد (كه اميدوارم باشد) مراسم كلوپ گونهتر برگزار شود.
پ.ن. 1: صفورا هم درباره اين مراسم نوشته است.
پ.ن.2 : قسمت اول گزارش مراسم در وبلاگ كلوپ را این جا بخوانيد.
