تبليغاتX
دفتر تجربه‌ها - پشتم به اوست...

دفتر تجربه‌ها

هر گامي كه در جاده زندگي‌ام برمي‌دارم يك تجربه است!

ماندانا ازم دعوت كرده كه در اين بازی شركت كنم و از "او" بنويسم. بنويسم كه چه زمان هایی ديدمش يا در اين نزديكي‌ها حسش كرده‌ام.

 

گاهي برايم نشانه‌اي مي‌فرستد،‌ هشداري، توصيه‌اي، حرفي...

البته فكر مي‌كنم پيام‌هايش هميشه و در همه لحظات جاري‌اند. در هر قدمي كه مي‌خواهم بردارم برايم علامتي گذاشته تا راهنمايم باشد. اين كه مي‌گويم "گاهي برايم نشانه‌اي مي‌فرستد" بيشتر به اين معني است كه من گاهي نشانه‌هايش را مي‌بينم.

وسط كارها و صداها و مشغوليت‌هاي هر روزه هر از گاهي سنسورهايم تيز مي‌شود و صدايش را مي‌شنوم.

بعضي وقت‌ها گوش‌هايم سنگين مي‌شود، يا شرايط اضطراري است و لازم است خيلي زود حواسم را جمع كنم، آن وقت با صداي بلند پيغامش را مي‌رساند، يا مي‌ايستد رو به رويم و دو دستي تكانم مي‌دهد!

گاهي هم اوضاع خنده‌دار مي‌شود... نشانه‌ها را دريافت مي‌كنم اما نمي‌فهممشان! نمي فهمم كه الان اين حرف را چرا زده و منظورش چيست؟ مثل خنگ‌ها بر و بر نگاهش مي‌كنم!

باز پيام مي‌فرستد... دوباره و دوباره... آن‌قدر كه بتوانم قطعات پازل را كنار هم بچينم و حرفش را بفهمم. و حسابي پر حوصله است در اين مواقع!

بعضي وقت‌ها شخصا درخواست پيام مي‌كنم! درخواست يك پيام صريح و ساده و روشن. گمان كنم اين ماجرا بيشتر به وقت‌هايي مربوط است كه يا سنسورهايم گرد گرفته بوده‌اند و پيام‌هاي لازم دريافت نشده‌اند يا وقت‌‌هايي كه پيام‌ها دريافت شده‌اند اما نفهميدمشان! در اين جور وقت‌ها صراحتا مي‌خواهم كه راه را نشانم بدهد.

وقتي ماندانا براي نوشتن ازم دعوت مي‌كند درست در ميان چنين درخواستي هستم! اين بار هم صريح و روشن پاسخ مي‌دهد، دستم را مي‌گيرد و در راه درست قرار مي‌دهد. حالا بايد راه را طي كنم، راهي كه به نظر آسان نمي‌رسد.

گرمايش را حس مي‌كنم... انگار پشتم را بهش تكيه داده‌ام‌، دستانش بر شانه‌ام است و ازم مراقبت مي‌كند... مراقبم است كه در اين راه زمين نخورم يا پايم به سنگي گير نكند...

همين كه پشتم است و هوايم را دارد دلم را قرص مي‌كند براي گام برداشتن...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/09ساعت 18:44  توسط سارا باقري  |