تبليغاتX
دفتر تجربه‌ها

دفتر تجربه‌ها

هر گامي كه در جاده زندگي‌ام برمي‌دارم يك تجربه است!

 از جهادي‌هاي قديمي است. از آن‌ها كه انقلاب را با توزيع نفت بين مردم تجربه كرده‌اند و جنگ را با بهسازي‌هاي پشت جبهه. قطعي برق و گرمي هوا بهانه‌اي مي‌شود كه براي اولين بار (يا حداقل اولين بار براي من) از خاطرات دوران جنگ بگويد. از نوروز 60، از دارخوين، ‌از گرما و شرجي هوا و از نبودن امكانات در آن بحبوحه آغازين. از چمران مي‌گويد و حربه‌اي كه براي حفظ اهواز به كار برده بود. از اكيپ 1500 نفري‌شان كه بدون تجهيزات و آب و غذا كار ترميم كانال را انجام داده بودند.

روايتش را دوست دارم. به قول نشريه هابیل نمونه‌اي است از دفاع مقدس مردمي. با وجود اين همه سال آشنايي تا به حال برايم از خاطرات آن سال‌ها نگفته بود. هر چند در پشت جبهه بوده اما به هر حال آن سال‌ها را زندگي كرده و همين باعث مي‌شود كه منِ شيفته تاريخ شفاهي با لبخندي به پهناي صورت سراپاگوش باشم و پاي حرف‌هايش ميخكوب شوم.

در آستانه بازنشستگي‌ است. بعد از 29 سال و 11 ماه كار در جهاد كه سابقا سازندگي بود و حالا كشاورزي. مي‌دانم كه آدم محتاطي است و چندان اهل كار اجرايي و ميداني نيست. تمام اين سال‌هاي جهاد را با قلم و كاغذ و ضبط صوت گذرانده است. اين جا هم به نوعي پشت جبهه را نگه داشته است. يك زمان براي انتشار نشريه و كتاب و بروشور، يك زمان براي تحقيق و پژوهش.

و حالا در آستانه بازنشستگي دارد به آينده فكر مي‌كند. به راهي براي سرمايه‌گذاري و تامين معاش. به راه انداختن كسب و كاري و ساختن راهي تازه براي زندگي در روزهاي آتي. اين‌ها را كه مي‌گويد احترامم را بر مي‌انگيزد. اين حسش برايم بسيار ارزشمند است كه در پايان يك دوره كاري 30 ساله دارد به آينده فكر مي‌كند و خودش را اول راه مي‌بيند و دنبال ساختن چشم‌اندازي جديد در زندگي‌اش است. لذت مي‌برم از اين كه بازنشستگي برايش تمام شدن معني نمي‌دهد و تازه به معني شروعي تازه است. درست مثل آن همكار دوست‌داشتني‌مان در مدرسه كه مي‌گفت بعد از بازنشستگي قصد دارد يك دكان عطاري راه‌اندازي كند. از اين آدم‌ها كه تمام شدن برايشان بي‌معني است لذت مي‌برم.

ايده‌هايش براي كسب و كار تازه را هم مطرح مي‌كند. اشاره‌اي مي‌كند به بررسي يك سوله مرغداري براي سرمايه‌گذاري و يك زمين كشاورزي كه در آن مي‌شود خربزه و جو و گندم كاشت و محصولاتش را صادر كرد. اين جور ايده‌ها را كه مطرح مي‌كند باز يادم مي‌افتد جهادي است. نمي‌دانم به زنبورداري هم اشاره مي‌كند يا اين يكي را من بر اساس سابقه ذهني‌ام فقط در مغزم ساخته‌ام. به هر حال حس لذت پيشينم به ذوق‌زدگي تبديل مي‌شود از تصور اين كه يك نفر براي دوران بازنشستگي‌اش به فكر سرمايه‌گذاري در كشاورزي و مرغداري و اين جنس كارها بيفتد. خوشحالي‌ام در چهره‌ام هم نمايان است اما روند حرف‌هايش كه ادامه پيدا مي‌كند خوشحالي بر چهره‌ام مي‌ماسد!

توضيح مي‌دهد كه بعد از بررسي همه اين موارد به اين نتيجه رسيده كه اقتصادي‌ترين كار در حال حاضر سرمايه‌گذاري در مسكن است.

واي! نه! خدايا...  يك بساز بفروش ديگر! حال گرفته‌ام با توضيحات بيشترش گرفته‌تر هم مي‌شود. به درستي فهميده كه اين سرمايه‌گذاري در محلات بالاتر تهران چندين برابر نسبت به محلات پايين‌تر بازدهي دارد. خلاصه‌اش اين مي‌شود كه سرمايه‌گذاري‌اش را براي متمولين هدف‌گيري كرده است. درست مي‌گويد و عقلايي فكر مي‌كند اما اين عقلايي بودنش خوشحالم نمي‌كند. مي‌دانم، اين را خوب مي‌دانم كه اگر نظام توزيع ارزش افزوده در كشور بيمار نبود شرايط اين طور نمي‌شد و عقلايي رفتار كردنش برايم نه تنها قابل تحمل بلكه حتي قابل تحسين و خوشحال كننده هم مي‌شد. اين را مي‌دانم  اما نمي‌خواهم به جان سيستم غر بزنم. سيستم اين طور جزا و پاداش مي‌دهد، قبول، طبيعي است كه مردم به دنبال پاداش‌ها باشند و رفتارشان و تصميماتشان را بر اساس آن تنظيم كنند، اين هم قبول، اما دلم راضي نمي‌شود!

شايد به خاطر جوان بودن است، شايد به خاطر اقتصاد خواندن، شايد به خاطر شغل اخير است و شايد هم به خاطر يك چيز ديگر است كه اين كار رانمي‌پسندم. هر قدر هم خودم را توجيه كنم كه اين كار به معني افزايش عرضه مسكن است اما باز نمي‌توانم بپذيرم كه اين افزايش تنها براي تقاضاي دهك‌هاي بالاي جامعه تدارك ديده شده است.

شايد اگر اين سرمايه‌گذاري (كادوپيچ شده واژه بساز بفروشي است!) در بافت‌هاي پايين شهر و بافت‌هاي فرسوده صورت مي‌گرفت اين قدر برايم ناخوشايند نمي‌نمود.

البته! شكي نيست! بر منكرش لعنت! ريسك سرمايه‌گذاري به اميد بازدهي انجام مي‌شود و طبيعي است كه بازدهي بيشتر جذابيت بيشتري براي سرمايه‌گذاري داشته باشد اما من به بهبود كيفيت سكونت در محله‌هاي پايين‌تر فكر مي‌كنم!

گفتگو كه ادامه پيدا مي‌كند بحث مي‌رسد به بسته مالياتي مسكن و اين كه اگر مي‌توانست و سرمايه كافي داشت تا انبوه‌سازي كند مي‌توانست از دام ماليات بگريزد! و راه‌هايي را كه همين حالا هم با استفاده از آن‌ها مي‌توان از شر ماليات‌هاي 30 درصدي دولت خلاص شد توضيح مي‌دهد. عجب! چه دنياي كوچكي! همين ديروز غروب بود كه با يكي از همكاران مشغول طراحي مكانيزمي براي خارج كردن بخشي از سود از جيب سرمايه‌گذاران خصوصي بخش مسكن بوديم تا از يك طرف پول باد آورده نصيب سرمايه‌گذار نشود و از يك طرفِ بسيار مهم‌تر منبع درآمدي براي مديريت شهري ايجاد شود كه بتواند خدمات عمومي را تامين كند.

حالا يكي از همين بساز بفروش‌ها جلويم نشسته كه مي‌خواهد هزار و يك مفر پيدا كند تا سودش را افزايش دهد. طبيعي است، قبول. اما چه كنم، به دلم نمي‌چسبد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/02ساعت 2:36  توسط سارا باقري  | 

 بعد از مدت‌ها آمدم چيزي در اين دفتر نارنجي بنويسم كه زير آبش خورد! گزارش طول و تفسير داري از يك اتفاق بود همراه با نظرات و ديدگاه‌هاي شخصي‌ام. داشتم دنبال لينك‌ها و عكس‌هاي مرتبط مي‌گشتم كه ديدم اي داد بيداد! اوضاع بدجور بودار است! براي حفظ منافع شخصي، سازماني و چه بسا ملي (منافع ملي را به صورت رايج نبينيد، منظورم معناي دقيق كلمه است!) بهتر است از خير نوشته‌ام بگذرم!

بعضي چيزها ظاهر ساده‌اي دارند. ممكن است در پس اين ظاهر ساده اوضاع به همين گل و بلبلي كه مي‌بيني نباشد. ممكن است با تن دادن به ظاهر ساده در دام عواقبي وخيم بيفتي.

گاهي هم برعكس، ممكن است اتفاق واقعا، چه در ظاهر و چه در باطن خيلي ساده باشد اما دچار توهم توطئه شوي و هزار لايه در پسش براي خودت ببافي و به خاطر همين توهم‌ها اصلا نخواهي از دور و برش هم رد شوي.

در بسياري از روابط اجتماعي آدم خوش‌بيني هستم و بنا بر اين احتمال اين كه دچار حالت اول بشوم برايم بيشتر است تا آن‌كه دچار حالت دوم (توهم توطئه) بشوم. البته موردي را به ياد ندارم كه دچارش شده باشم. معمولا قدرت خوش‌بيني‌ام به حدي هست كه اوضاع را خوش مي‌كند! و خيلي از حواشي و اتفاق‌هايي كه براي ديگران رخ مي‌دهد براي من رخ نداده است. اما اگر عواقب اين نوع نگاه بخواهد روي چيزها و كس‌هايي فراتر از خودم تاثير بگذارد حالت دوم را ترجيح مي‌دهم. ترجيح مي‌دهم اتفاقات را ساده نگيرم و از شدت خوش‌بيني‌ام كم كنم.

ننوشتن مطلب مذكور هم نمونه‌اي از اين تابع ترجيحات بود!

 

پ.ن: اين مطلب را هم گذاشتم فقط محض جلوگيري از دق‌كردگي مزمن در اثر خودداري از به روز كردن وبلاگ در شرايط تمايل شديد به وبلاگ‌داري و نوشتن!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/31ساعت 19:54  توسط سارا باقري  | 

كوله پشتي سنگين بر دوش، كيسه‌اي بزرگ دردست، كلافه از كثيفي سفري چند روزه به خانه مي‌رسي و ناگهان مواجه مي‌شودي با:

           

 جیره کتاب اين ماه يكي از آرزوهايم را برآورده کرد!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/18ساعت 15:59  توسط سارا باقري  | 

 توضيح: گاهي اوقات لذت‌هاي دلچسب و به يادماندني زندگي از چيزهاي كوچكي به دست مي‌آيند. اسمش را گذاشته‌ام "شادي‌هاي كوچك زندگي".

اگر شد با عكس، اگر نشد هم با نوشته شادي‌هاي كوچك زندگي‌ام را اين‌جا ثبت خواهم كرد.

                                   

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/03ساعت 16:16  توسط سارا باقري  | 

1- هيچ‌كس نمي‌توانست امروز همراهي‌ام كند. يا سفر بود، يا تازه برگشته بود و دوست داشت خانه باشد، يا كار داشت يا مي‌خواست در برنامه‌اي ديگر شركت كند يا....

اين شد كه براي اولين بار تنهايي كوه رفتن را تجربه كردم.

تنهايي آدم را به خودش و محيطش نزديك‌تر مي‌كند. توجهش به آدم‌هاي دور و بر، به مسيرها و به چشم‌اندازهاي اطراف بيشتر مي‌شود.

 

2- از بعد عيد متوجه تغييراتي در مسير كوه‌پيمايي‌مان شده بودم. بعضي قسمت‌هاي راه تسهيل شده بود و بخشي از صخره‌هاي مزاحم (!!) هم ديگر سر جايش نبود!....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/27ساعت 20:55  توسط سارا باقري  |