تبليغاتX
دفتر تجربه‌ها

دفتر تجربه‌ها

هر گامي كه در جاده زندگي‌ام برمي‌دارم يك تجربه است!

 چیزی شبیه ماهی کوچک انتظار...
چیزی شبیه اشتیاق....
چیزی شبیه همیشه‌های همین وقت...، در دلم وول می‌خورد!
من باز به جنوب سفر خواهم کرد! و باز به سنت زمستان‌های این چند سال اخیر عطر نمناک خلیج فارس را خواهم بلعید! و در حالی که باد در موهایم پیچ و تاب می‌خورد ترانه "رود" را روی قایق موتوری زمزمه خواهم کرد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/02ساعت 1:3  توسط سارا باقري  | 

هیچ وقت دوست داشتی فرزندی داشته باشی؟ هیچ وقت پیش آمده که بنشینی به خیال‌بافی درباره فرزند نداشته‌ات و کارهایی که می‌توانی برایش انجام دهی؟ هیچ وقت تا به حال شده که چیزی دیده باشی یا اتفاقی افتاده باشد که هوس کرده باشی و در دل گفته باشی ای کاش فرزندی داشتم؟
این اتفاق برای من بارها پیش آمده است. بیشترش هم وقتی بوده که کتاب، فیلم، اسباب‌بازی یا برنامه آموزشی و محصول فرهنگی ویژه و هیجان‌انگیزی دیده‌ام و هوس کرده‌ام که ای کاش فرزندی داشتم و فرزندم می‌توانست از آن استفاده کند!
البته ناگفته نماند که بخشی از این هوس‌ها را از طریق خدمات‌رسانی فرهنگی به خواهرزاده و برادرزاده‌‌ام ارضاء کرده‌ام و نگذاشته‌ام در دلم بماند این آرزوها!
اما امروز که ایمیل جیره‌کتاب را دیدم دوباره یاد این لحظه‌ها و حس‌ها و هوس‌ها افتادم. جیره کتاب پیشنهاد هیجان‌انگیزی داده است. چیزی شبیه سرپرستی کودک است اما از نوع فرهنگی! یعنی به جای این که کودکی را به فرزندی قبول کنید یا مثل آن طرح‌های سرپرستی ایتام که در ماه رمضان راه می‌افتد، با پرداخت ماهیانه پول سرپرستی مالی کودک بی‌بضاعتی را به عهده بگیرید؛ باید هزنیه تامین کتاب برای کودکان بی‌سرپرست را به عهده بگیرید!

ماجرا مربوط به طرحی است که قرار است جیره کتاب با همکاری بهزیستی استان تهران برای کودکان بی‌سرپرست انجام دهد. به این ترتیب که جیره کتاب هر ماه یک کتاب برای هر کودک به نام و آدرس خود آن کودک ارسال می‌کند و در واقع هر ماه یک کتاب به هر یک از این کودکان هدیه می‌دهد. تا الان هماهنگی‌های لازم برای ارسال کتاب به 359 کودک انجام شده و قرار است این تعداد  به حدود 500 تا 600 نفر برسد.
حالا نقش من و شما چیست؟ تامین مالی طرح!
یعنی هر یک از ما با پرداخت 20 هزار تومان می‌توانیم هزینه ارسال ماهیانه کتاب برای یک کودک طی مدت یک سال را به عهده بگیریم.
به نظر من که کار بسیار هیجان‌انگیزی است! این که تو بتوانی 20 هزار تومان بدهی و به جایش به مدت یک سال کودکی را به دریافت بسته‌های هیجان‌انگیز کتاب در هر ماه مهمان کنی اتفاق خیلی جذابی است! تصور این که بچه‌ای در گوشه‌ای از این دنیا کتاب‌های هدیه تو را دریافت می‌کند و از دیدنش لذت می‌برد و به کتاب خواندن دچار می‌شود خیلی شیرین است!
اگر شما هم دوست دارید در این شادی پراکنی شریک شوید سری به این‌جا بزنید تا از چند و چون طرح و نحوه پرداخت مبلغ باخبر شوید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/11ساعت 0:34  توسط سارا باقري  | 

 دومین جشنواره بپز و بخور هم تمام شد! اگر نمی‌دانید این جشنواره چه جور پدیده‌ای است و به چه دردی می‌خورد و تاریخچه‌اش چیست، این مطلب صفورا را بخوانید، ماجرا دست‌تان می‌آید.
مهم‌ترین ویژگی جشنواره امسال موضوع‌دار بودن آن است. برخلاف پارسال که جشنواره عمومی بود و فقط قرار بود خوارکی‌هایی باشد برای خوردن و لذت بردن، امسال جشنواره با موضوع خوراکی‌های رنگی‌رنگی برگزار شد و قرار بود برای آن که هوای دلمان تازه شود تا جایی که می‌توانیم خوراکی‌های (غذاها، سالادها و دسرهای) پر از رنگ و رو تهیه و ارایه کنیم.
شعارمان هم این بود که غذای بی‌رنگ و بو، نمی‌خوایم! نمی‌خوایم!

به نظرم این موضوع‌دار بودن باعث تمرکز بیشتر آشپزها شده بود و علاوه بر آن تفاوت محسوسی در رنگ و قیافه غذاها به چشم می‌خورد. این را وقتی بیشتر فهمیدم که نگاهی به عکس‌های جشنواره پارسال کردم. امسال دیگر خبری از کیک‌های نافرم و ورقلمبیده یا کوکوهای تکه پاره شده نبود! همه چیز در نهایت شکیل بودن و زیبا بودن ارایه شد!
اما توجه به ظاهر غذا مشکلاتی هم داشت. مثلا این که آشپزها محض افزایش رنگ، هر خوراکی رنگین با ربط و بی‌ربطی را به غذا اضافه می‌کردند و طعم غذا برایشان در درجه دوم اهمیت قرار داشت. (آخر چه کسی می‌تواند نان و ژامبون را با شکلات مایع و نقل رنگی رنگی بخورد؟!!)
مشکل دیگری هم که پیش آمده بود یک ماجرای ریشه‌دار و عمیق است به نظرم! این که انگار اصولا سالادها و دسرها تنوع رنگ بیشتری دارند تا غذاها! تعداد قابل توجهی از خوراکی‌هایی که ارایه شد سالاد و اسنک بودند تا غذای واقعی و سیر کننده! شاید این قضیه به شیوه پخت و پز ایرانی مربوط می‌شود که همه چیز را خرد و خاکشیر می‌کنیم و اجزای غذا را جوری با هم مخلوط می‌کنیم که چیزی ازش پیدا نیست؛ این شیوه را مقایسه کنید با بشقاب‌های چینی و ژاپنی که تک‌تک اجزای غذای را می توان به تفکیک در آن‌ها دید و غذایشان بیشتر چیدمان زیبایی از مواد مختلف است تا مخلوطی از آن مواد.

* * *

امسال جشنواره در یک خانه با قدمت برگزار شد (در مقایسه با پارسال که در خانه یک زوج جوان بود!) و همین کمک بزرگی به آشپزها کرده بود در زمینه بارکشی حداقل وسایل! کمتر کسی مجبور شده بود که ظرف و ظروف قابل توجهی با خود بیاورد، همه چیز یافت می‌شد تقریبا!

* * *

امسال غذا کم بود! به دلیل همان چیزی که دو پاراگراف بالاتر توضیح دادم بیشتر خوراکی‌ها، اسنک‌ها و سالادهای رنگارنگی بود که چندان سیر کننده نبود. بنا بر این معده‌های دوره دیده و آماده به کار دوستان حسابی مغموم شد در این جشنواره و عملا بعضی‌ها نتوانستند قابلیت‌هایشان را در زمینه پرخوری به منصه ظهور برسانند!
اگرچه در حین برگزاری غصه خوردیم از کم بودن حجم خوراکی‌ها، اما الان به شدت راضی‌ام از این موضوع. اولا این باعث شد با توجه قلبی بیشتری با دسرها برخورد کنم و صرفا از سر ارضای کنجکاوی سراغ دسرها نروم! ثانیا الان حالم خوب است! یادم هست که بعد از جشنواره پارسال ضمن بیچاره شدن برای ساماندهی غذاهای اضافی، چقدر انرژی صرف کرده بودم و خسته و سنگین شده بودم و تا ساعت‌ها تحمل دیدن و شنیدن چیزی درباره غذا را نداشتم! اما الان راضی و خوبم و حتی می‌توانم به خوردن شام هم فکر کنم!!

* * *

بر اساس تجربه پارسال که کلی غذا اضافه آمد، امسال از آشپزها خواسته شده بود که هر کس فقط به اندازه چهار نفر غذا درست کند؛ به علاوه طی ایمیل‌های اطلاع‌رسانی جشنواره از همه خواسته شده بود ظرف‌های در داری برای بردن غذاهای اضافی بیاورند که مثل جشنواره سال قبل دچار دردسر نشویم، اما دریغ از یک ظرف که توانسته باشد پر شود! پر؟! حتی نصفه! حتی یک چهارم! ذره‌ای هم غذا و خوراکی اضافی نیامد! حدس می‌زنم سال بعد دبیر جشنواره هر قدر هم که در مورد مقدار غذاها برنامه‌ریزی کند و قسم و آیه بخورد که ملت بیشتر از حد مورد نیاز غذا نپزند،‌ کسی گوشش بدهکار نباشد و همه بر اساس تجربه کمبود غذای امسال که خودشان مستقیما تجربه کردند، حجم غذاهایشان را چند برابر کنند و باز با مشکل اضافه آمدن غذا رو به رو شویم. کسانی که اقتصاد بدانند متوجه می‌شوند که این ماجرای همان نمودار تارعنکبوتی تولید است و رفتاری است که معمولا بین کشاورزان در زمینه تولیدات محصولات کشاورزی مشاهده می‌شود! برای آزمایش فرضیه‌ام تا سال بعد صبر می‌کنم!

* * *

از دسری که ساختم بسی شادم! از آن چیزهایی بود که مدت‌ها بود دلم می‌خواست امتحانش کنم و جشنواره فرصت خوبی برای این کار بود! ایده‌اش را مدت‌ها پیش از این‌جا پیدا کرده بودم و مشتاق اجرایی کردنش و دیدنش از نزدیک بودم که امروز محقق شد! بنا بر این کیفورم حسابی! و حالا دنبال موقعیت‌های دیگری هستم تا در جمع‌های دیگر (مهم‌تر از همه جمع‌های خانوادگی) هم اجرایش کنم.

* * *

پخت و پز امروز باعث شد تا دردم را در زمینه آشپزی کشف کنم! از آشپزی بدم نمی‌آید و گاهی وقت‌ها که روحیه‌ام برایش آماده باشد از آن لذت هم می‌برم، اما همیشه یک چیزی این وسط مانع کامل شدن لذت می‌شود و باعث می‌شود که آن لبخند رضایت و لذت به صورت دایم و پایدار بر لبم ننشیند. امروز فهمیدم آن مانع چیست: من اهل جمع و جور کردن نیستم!
بنا بر این وقتی قرار است چیزی بپزم و نمی‌توانم از مواد اولیه به طور کامل استفاده کنم و مجبور به جمع و جور کردن اضافاتش می‌شوم، کیفم ناکوک می‌شود و لذت آشپزی را از دست می‌دهم! این را امروز وقتی فهمیدم که در حین درست کردن دسرم توانستم تا آخرین ذره مواد را هم استفاده کنم و فقط بسته‌بندی‌هایش را دور بریزم! لذت و کیفی که از درست کردن دسر داشتم به طور پایدار باقی ماند اما این اتفاق وقتی صبح داشتم ساندویچ‌های ناهارمان را آماده می‌کردم نیفتاد. چون طی آماده کردن ساندویچ‌ها مجبور بودم از قطعات ریز مواد مختلفی استفاده کنم و در نهایت مقدار قابل توجهی از آن‌ها اضافه آمد و جایی در غذایم نداشت، بنا بر این مجبور بودم فکری به حال جمع و جور کردن‌شان کنم!

* * *

آشپزی چیزی فراتر از پخت و پز و سیر کردن شکم است! آشپزی راهی برای شناختن آدم‌ها هم هست. شخصیت و اخلاق آدم‌ها در غذایشان و شیوه پخت و پزشان هم نمایان می‌شود! آدمی که سرش به کار خودش است... آدمی که سرش به کار کمک کردن به دیگران است... آدمی که سرش به کار کمک گرفتن از دیگران است... آدمی که مدیر است... آدمی که مهندس است... آدمی که چریک است...
این نکته هم از کشفیات امروز من است!

 پ.ن: عکس‌ها که به دستم برسد گزارش تصویری جشنواره را هم در پستی جداگانه ارایه خواهم کرد. البته اگر یکی دیگر از همراهان جشنواره چنین گزارشی را ارایه کند و به نظرم کافی برسد، تنها به دادن لینک آن اکتفا خواهم کرد!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 23:18  توسط سارا باقري  | 

 در این دنیا چیزهای زیادی اختراع شده که باعث شده کار ما آدم‌ها آسان‌تر شود. بعضی از این‌ چیزها واقعا آسان شدن کار را به دنبال داشته‌اند و بعضی هم باعث شده‌اند ما به قابلیت‌ها یا شرایطی دست پیدا کنیم که پیش از این نداشته‌ایم.
مثلا بتوانیم در حین راه رفتن موسیقی گوش کنیم (mp3 player). یا مثلا بتوانیم بدون آن که دست‌مان بند شود، جلوی راه‌مان را روشن کنیم (headlamp).
خلاصه همه این ماجراها به گونه‌ای پیش رفته که زندگی را به مذاق ما خوش‌تر کند.
اما خوب، مسلم است که هنوز کرور کرور وسیله‌ی زندگی‌خوش‌کن وجود دارد که اختراع نشده است! و طبیعتا این وسایل اختراع‌نشده بر اساس نیاز ما ساخته خواهند شد. برای همین تصمیم گرفته‌ام هر از گاهی وسایل و تکنولوژی‌های مورد نیازم را که منتظر اختراع‌شان هستم، توصیف کنم. البته بعید است که این ابراز نیاز من بتواند  تاثیر قابل توجهی در هدایت روند اختراعات داشته باشد، اما به هر حال آرزو کردن که اشکالی ندارد!

اولین چیزی که به شدت منتظر اختراعش هستم یک هدفون مخصوص دهان است! بگذارید اول ببینیم هدفون چه کار می‌کند؟ کمک می‌کند که موسیقی‌ای که دارد از یک وسیله پخش می‌شود، در فضا پخش نشود و فقط به طور اختصاصی به گوش یک نفر برسد.
خوب! حالا من وسیله‌ای می‌خواهم که کمک کند وقتی یک نفر آواز می‌خواند، صدایش در فضای اطراف پخش نشود و فقط مختص گوش‌های خودش باشد. این طوری در محل کار یا هر جای عمومی دیگری که صدایم ممکن است تمرکز آدم‌ها را از بین ببرد و اذیت‌شان کند، می‌توانم هر وقت که هوس کردم با خیال راحت و صدای بلند بزنم زیر آواز!
به نظرم این وسیله از دو جزء ساخته می‌شود. جزء اول که ساده است و درست مثل گوشی‌های هدفون فعلی است. اما جزء اصلی، آن قسمتی است که قرار است صدا را از دهان بگیرد و به گوش برساند. به نظرم این جزء نمی‌تواند مثل یک میکروفون ساده‌ی قابل نصب جلوی دهان باشد، چرا که هدف فقط انتقال صدا به گوش نیست؛ بلکه هدف اصلی جلوگیری از پخش صدا در محیط اطراف است.
شاید این جزء باید چیزی شبیه ماسک باشد و جنسش هم به نوعی عایق صدا باشد. این بهتر است! اما یک اشکال دارد! دهان آن زیر خفه می‌شود! گرمش می‌شود و حتی شاید عرق هم بکند! بنا بر این باید به فکر تهویه مناسبش هم بود!

 اما تکنولوژی دیگری که منتظر اختراعش هستم چیز خیلی عجیب و پیچیده‌ای نیست و گمان کنم تا چند سال دیگر (یا حتی چند ماه دیگر!؟) به وجود بیاید و بتوانم از آن استفاده کنم!
امکان جستجو در موبایل! درست مثل آن چیزی که در کامپیوتر و در سرویس ایمیل یاهو وجود دارد. یعنی بشود بین فایل‌های موجود در گوشی جستجو کرد که این چیزی شبیه امکان جستجویی است که در کامپیوترهای فعلی وجود دارد. و از آن مهم‌تر! بشود در inbox و sent item موبایل برای یافتن اس‌ام‌اس خاصی جستجو کرد. این هم درست مثل امکانی است که در حال حاضر سرویس‌های ایمیل در اختیار می‌گذارند.
اگر چنین تکنولوژی به وجود بیاید و وارد بازار گوشی‌های تلفن همراه شود، دیگر لازم نیست برای پیدا کردن اس‌ام‌اس دوستی که دور روز پیش شماره حساب یا آدرسی را برایت فرستاده اما تو الان لازمش داری، کل inbox موبایل‌ات را دنده عقب بروی و کلی اس‌ام‌اس را رد کنی تا به اس‌ام‌اس مورد نظر برسی.

خلاصه که این جوری زندگی کلی به مذاق من خوش‌تر می‌شود!
پس ای مخترعان جهان بجنبید! هم‌اکنون نیازمند اختراع‌تان هستم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/10ساعت 1:45  توسط سارا باقري  | 

شاید الان کمی دیر باشد اما هنوز 2 روز وقت هست. نمایشگاه نقاشی ماه‌منیر هوایی را از دست ندهید که اگر از دستش بدهید واقعا لذت بزرگی را از خودتان دریغ کرده‌اید. از آن لذت‌ها که معلوم نیست هر چند سال یک بار فرصت تجربه کردنش بهتان دست بدهد!
نمایشگاه تا روز شنبه 9 آبان از ساعت 9 صبح تا 5 عصر قابل بازدید است. مکانش هم موزه دکتر سندوزی است: خیابان بهشتی، خیابان احمد قصیر  (بخارست)، کوچه دوازدهم، پلاک 2.
این‌جا صفورا درباره بازدیدش از نمایشگاه نوشته است.

 برای توصیه دوم واقعا خیلی دیر نیست: تئاتر رستم و سهراب که توسط یک گروه از کشور تاجیکستان اجرا می‌شود. این تئاتر تا روز سه‌شنبه 12 آبان در تالار قشقایی (چهار‌راه ولیعصر، تئاتر شهر) اجرا می‌شود. شروع اجرا 7:30 بعد از ظهر و مدت آن هم 90 دقیقه است. بلیتش 6000 تومان است و برای خریدنش هم باید بین ساعت 4 تا 6 به گیشه تئاتر  شهر مراجعه کنید.
این یکی هم از آن لذت‌هایی است که نباید از دستش داد. پیشنهاد می‌کنم تماشایش را به روز آخر موکول نکنید که اگر خواستید مجددا ببینید، فرصت باشد!
این‌جا کمی درباره‌اش نوشته است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/07ساعت 22:32  توسط سارا باقري  | 

این چه رابطه شگفت‌انگیزی است که بین باریدن باران و آواز خواندن وجود دارد؟!
رابطه به قدری قوی است که با اولین نم‌نم‌ها پیچ آوازم حسابی شل می‌شود!
آن‌قدر شل که بی‌توجه به عابران متعجب خیابان، شاد و سرخوش می‌جهم و آواز می‌خوانم!
گاهی کار به هرزی پیچ هم می‌کشد! طوری که هیچ تمایزی بین خیابان پر سر و صدای گذری با اتاق ساکت و پر از همکارٍ نیاز به تمرکزدار قایل نمی‌شود!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/07ساعت 2:3  توسط سارا باقري  | 

اعضای جدید محل کار من!
سبدهای سفیدی که برای جدا کردن زباله‌های کاغذی، تازگی‌ها به دفتر ما پیوسته‌اند.

چیزی که باعث می‌شود بیشتر از این کار کیف کنم این است که دغدغه‌های اقتصادی مدیریت را به انجام این کار وادار کرده، نه دغدغه‌های زیست‌محیطی! ظاهرا حساب و کتاب‌ها نشان داده که با فروش این کاغذها می‌شود بخش قابل توجهی از هزینه کاغذ شرکت را تامین کرد!

پ.ن: عکس را امین شاهنده گرفته است و اجازه انتشارش را هم فقط در صورتی داده که در ذکر منبع بنویسم: امین شاهنده، محبوب قلب‌ها! (یا چیزی شبیه به این!)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/04ساعت 22:58  توسط سارا باقري  | 

یک ـ از کیلومترها آن طرف‌تر پیام فرستاده و دعوت کرده است. در تکاپوی همراه کردن 30 نفر است تا با هم قرآنی ختم کنند و آرزویی برای آزادی دوست هم‌دانشکده‌مان. صبح پنج‌شنبه است که به گمانم همه همراهان تکمیل می‌شوند.

دو ـ تلفن آخر شب. خبر دستگیری و باز هم موبایل‌های خاموش و استرسی که در رگ‌ها جاری می‌شود. چند وقت بود که این حس را تجربه نکرده بودم؟ دوباره شروع شد انگار! تلفن و تلفن‌کشی و در نهایت گویا خبری نیست... آسوده بخواب... اندکی آسوده بخواب...
از تصور اتفاق خنده‌ام می‌گیرد! مراسم دعای کمیل بوده و دستگیرشان کرده‌اند! یعنی به زودی سراغ ختم قرآنی‌ها هم می‌روند؟! و بعد دیگر سراغ چه کسی می‌شود رفت؟ هان! یاحسین گویان! که البته سراغشان رفته‌اند همین حالا هم!

سه ـ دیر خوابیده‌ام و دیر بیدار می‌شوم. اس ام اس‌های عجولی که همه شماره‌ای را خواسته‌اند. ماجرا چیست؟ منگ چون و چرایش هستم که تلفن دوستی خبر را می‌دهد. لعنتی... لینک‌ها مرور می‌شود و باز تلفن و تلفن‌کشی...
گفته‌اند تا دو هفته خبری نمی‌دهیم ازشان و منتظر خبر نباشید! دو هفته؟ می‌دانی دو هفته یعنی چقدر؟ دو هفته خیلی زیاد است!

چهار ـ هر دم از این باغ بری می‌رسد! دوست دیگری خبر می‌دهد که دچار زورگیری شده و زار و زندگی‌اش را برده‌اند. این  زار و زندگی که می‌گویم زار و زندگی‌ است‌ها، رسما زار و زندگی است! جذابیت ماجرا محل زورگیری است! دقیقا پشت کلانتری محله‌شان. نه این که خیال کنید ای بابا یک اتفاقی افتاده است! نه! 4 مورد زورگیری طی نیم ساعت در یک خیابان اصلی نزدیک کلانتری! شاهکار است!
این‌جور وقت‌هاست که حسابی دلم می‌خواهد از معنی امنیت و وظیفه نیرویی که عنوان نظم‌بخشی را یدک می‌کشد سر دربیاورم!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/01ساعت 13:37  توسط سارا باقري  |