تبليغاتX
دفتر تجربه‌ها

دفتر تجربه‌ها

هر گامي كه در جاده زندگي‌ام برمي‌دارم يك تجربه است!

چرا این ایتالیایی‌ها این قدر عزیز دلند؟ چرا این قدر تولیدات شگفت انگیز و دوست داشتنی دارند؟ شاید اگر آدم تک تک بهشان فکر کند متوجه نشود اما وقتی چندتایشان را بگذارد کنار هم آن وقت می‌فهمد که ماجرا واقعا یک ربطی به ایتالیایی بودن دارد انگار!
چه طور است که این همه از کتاب‌های محبوب و فیلم‌های محبوب دنیا کار ایتالیایی‌هاست؟ چه طور است که وقتی دست روی یک نویسنده یا فیلمساز ایتالیایی می‌گذاری و آثارش را مرور می‌کنی، یکی از یکی خلاقانه‌تر و شگفت‌انگیزتر... هر کدام‌شان یک حال و هوای خاص دارند... خاص بودن ویژگی‌شان است انگار.
این از استفانو بنی عزیز که با کتاب "کافه زیر دریا" خل‌بازی و خلاقیت را به اوج می‌رساند، فقط هم همین نیست! کتاب "مارگریتا دویچه وله"اش هم همین طور شگفت‌انگیز است، یا نمایشنامه "پینوکیا". (پست مسعود محمدی در گوگل پلاس که درباره پینوکیا نوشته بود، جرقه نوشتن این پست شد.)
یا ایتالو کالوینوی عزیز دل! با آن همه کتاب عجیب و غریب و کیفناک! "اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری"، "بارون درخت نشین"، "شوالیه ناموجود"، یا "کمدی‌های کیهانی"... همه‌شان یک خل‌بازی‌های ویژه و خاصی دارند.
به فیلمسازانش هم که نگاه کنی همین طور است. روبرتو بنینی با فیلم فوق‌العاده‌اش: "زندگی زیباست".
یا از آن شگفت‌انگیزتر جوزپه تورناتوره، با "مالنا"، "افسانه 1900"، "سینما پارادیزو" و "استار میکر"...
همه‌شان یک جور خاصی شگفت‌انگیز و دلچسبند!
انگار این ایتالیایی بودن یک ژن خاصی دارد که این نویسندگان و فیلمسازان عزیز را از دلش در می‌آورد دیگر! زنده باد ژن ایتالیایی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/01/27ساعت 10:3  توسط سارا باقري  | 

فلش دوست داشتنی که هدیه گرفتم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/01/20ساعت 13:58  توسط سارا باقري  | 

این جا چیزهایی هست که نمی‌شود ازش حرف زد.
این جا چیزهایی هست که نمی‌شود ازش نوشت.
این جا چیزهایی هست که نمی‌شود پایانی برایش متصور شد، یا حتی از آن بدتر! نمی‌شود فهمید چه جور پایانی باید برایش متصور شد.
این جا چیزهای درمیان نگذاشتنی هست، چیزهای مثال نزدنی، چیزهای رو نکردنی.
این جا چیزهایی از جنس تنهایی است... تنهایی...

+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/19ساعت 23:9  توسط سارا باقري  | 

به سبک آقای ژید که در کتاب مائده‌های زمینی‌اش درباره عظمت در نگاه و این‌ها گفته بود، باید گفت:
ناتانائیل! عید باید در دل تو باشد، نه در شور و حالی که دور و برت را فراگرفته است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/01/03ساعت 15:24  توسط سارا باقري  | 

حال و هوای عید؟ نیست! هنوز نیست برایم!
این چند هفته اخیر این قدر فشار کار زیاد بود که احساس می‌کنم 1-2 هفته‌ای زمان احتیاج دارم که به حال عادی زندگی برگردم و بعد بفهمم که بعله! نزدیک عید است و این نزدیک عید بودن خودش را یک جوری در گوش و کنار زندگی نشان دهد. الان چندان نشان نمی‌دهد!
خداحافظی و عید مبارکی‌های محل کار را کرده‌ام و از دیروز رسما تعطیل شده‌ام اما کابوس دو فروند گزارش پر و پیمان که باید تا فردا تحویل بدهم همچنان با من است و نمی‌گذارد حال و روز عیدانه فراغت‌مندی پیدا کنم!
سفر را هم که به خاطر همین فشار کاری و وقت نداشتن برای برنامه‌ریزی و فکر کردن بهش – و البته به خاطر اوضاع وخیم مالی- بی خیال شده بودم اما از دو-سه روز پیش که کمی فشار مالی التیام پیدا کرده دوباره هوایی سفر شده‎ام. هر چند که شاید خیلی دیر باشد برای راه انداختن سفر نوروزی...  از آن بدتر این کمردرد لعنتی است که بدجور ناکارم کرده است!
یک جورهایی افقی محسوب می‌شوم این روزها و همین نگرانم می‌کند از عملیاتی کردن سفر، آن هم سفری که من خیالش را می‌پرورانم، سفری که کوله‌کشی جزء لاینفکش است و لابد 20 ساعت هم در اتوبوس نشستن دارد برای رسیدن به مقصد! شنبه معلوم می‌شود که دکتر چه حکم می‌دهد: استراحت و خانه‌نشینی، یا سفر با مقادیری احتیاط و لوازم نگهدارنده مربوطه!
دلم تهران ماندن در عید را نمی‌خواهد... نه فقط از جهت بی سفری – که البته آن هم ناخوشایند است-، بلکه بیشتر از جهت این که حال و حوصله معاشرت‌های عیدانه را ندارم. اگر هم بنا بر تهران ماندن شد باید جایی پیدا کنم برای اقامت و کتاب خواندن و فیلم دیدن و زندگی کردن در یک فضای شخصی مطلوب! دور از این عید بازی‌های مرسوم!
بالاخره کلیدر تمام شد و حالا نوبت به صف کتاب‌های منتظر رسیده است که یکی یکی جلو بیایند و قفسه‌ نخوانده‌ها را خلوت کنند. این کتاب‌ها، این فیلم‌ها، مقاله‌ها و کتاب‌های تخصصی‌تری که مدتی است منتظر خوانده شدن هستند، همه و همه می‌تواند نوروز تهرانی مطلوبی را شکل دهد، لذت‌بخش و پر دستاورد، به شرط آن که بتوانم فضای شخصی دور از عیدبازی برای خودم دست و پا کنم... یا یک محل اقامت دائم، یا یک کافه یا کتابخانه راحت برای ولو شدن و خواندن...
با این ایده‌پردازی‌ها دارم روحیه خودم را برای پذیرفتن حکم استراحت مطلق یا نیمه مطلق دکتر آماده می‌کنم! این هم نوروزانه امسال است!

+ نوشته شده در  جمعه 1390/12/26ساعت 10:18  توسط سارا باقري  | 

امروز نمایشگاه را جمع می‌کنیم و واقعا و رسما تمام می‌شود این قصه در این مقطع. روز پایان نمایشگاه - طبق قرار و توافق قبلی- دوشنبه بود اما به درخواست مجموعه‌ای که مکان نمایشگاه را در اختیار گذاشته یک روز تمدید شد!
دوشنبه که برای خوشحالی آخر ماجرا و جمع و جور کردن نمایشگاه آن جا بودیم، بهمان گفتند که فردا در سالن آمفی تئاترشان مراسم دارند و مشاور شهردار تهران قرار است بیاید و . . .  خلاصه بگذارید یک روز دیگر هم نمایشگاه برقرار باشد! به بچه‌ها گفتم و آن‌ها هم خوشحال و ذوق زده پذیرفتند.
جالب است که جهت تقاضا برعکس شده است! اول ما درخواست داشتیم که بهمان جا بدهند برای نمایشگاه، حالا آن‌ها اصرار دارند که نمایشگاه را جمع نکنید.
دوشنبه از طرف سازمان نوسازی شهر تهران هم آمده بودند تا از نمایشگاه فیلم بگیرند و با بچه‌ها مصاحبه کنند. فیلمبردار و دستیارش که آمده بودند، یکی یکی بچه‌ها را می‌بردند کنار عکسشان و ازشان می‌خواستند خودشان را معرفی کنند و درباره عکس توضیح دهند. دخترک‌ها استرس گرفته بودند و نمی‌دانستند چه بگویند! همه در هول و ولای تنظیم متن صحبت‌هایشان بودند، از طرف دیگر هم این قرار گرفتن کنار عکس فضای صحبت را به همان عکس و محله محدود می‌کرد و چیزی از روند راه‌اندازی نمایشگاه منعکس نمی‌شد.
به فیلمبردار پیشنهاد دادیم که همراه بچه‌ها بنشینیم دور هم و درباره نمایشگاه گپ بزنیم و او هم از این دورهمنشینی و جلسه فیلم بگیرد. این طوری هم محتوای صحبت‌ها متنوع‌تر و معنی‌دارتر می‌شد، هم از استرس بچه‌ها کم می‌شد.
همین کار را کردیم. سعی کردم فضای مصاحبه رسمی و دوربین و میکروفن را بشکنم و شروع کردم به پرسیدن این که در این فرایند نمایشگاه کجا بهشان بیشتر از همه خوش گذشته و از چه چیزی بیشتر کیف کرده‌اند؟ نوع سوال و لحن عادی و خودمانی‌اش، موتورشان را روشن کرد و دیگر راحت و آسوده – مثل همیشه خودشان- شروع کردند به صحبت کردن. هر کس یک گوشه ماجرا را می‌گفت، از حس و حال‌شان، از لذت‌هایشان، از سختی‌ها و دعواها و ناسازگاری‌ها، از ناامیدی‌ها، از لحظه‌هایی که انگار همه چیز به باد رفته بود، از این که هر کس سعی می‌کرد ماجرا را به اسم خودش تمام کند اما آن‌ها کار را مال خودشان می‌دانستند، از لحظه‌هایی که ذوق‌زده می‌شدند، از چیزهایی که یاد گرفته‌اند، از آینده‌ای که برای کارشان متصورند... خلاصه از همه زیر و بم این مدت حرف زدند؛ و واقعا هم خوب و جامع حرف زدند.
اتفاق خوبی بود این فیلم گرفتن و مصاحبه کردن، یک جور نقطه پایان رسمی هم برای کار محسوب می‌شد. البته کمی قبل از آمدن فیلمبردارها با خوردن کیک و چای و خوراکی happy end خودمانی‌اش را گرفته بودیم دور هم؛ اما این مصاحبه و دور هم نشستن همه بچه‌ها و ما و گپ زدن درباره نمایشگاه، نقطه پایان رسمی هم زد به قصه نمایشگاه.
دوشنبه غروب با آن‌هایی که دیگر نمی‌دیدیمشان خداحافظی کردیم و عید مبارکی گفتیم. بقیه‌شان امروز می‌آیند که نمایشگاه را جمع و جور کنند و عکس‌ها را بردارند.
قصه نمایشگاه فعلا تمام می‌شود امروز. مابقی ماجرا می‌رود برای بعد از عید که باید گزارش کارشان را بنویسند و برای حامیان مالی‌شان بفرستند و تشکر کنند. ما هم احتمالا باید برنامه‌ای برای جمع‌بندی این تجربه تدارک ببینیم، جمع‌بندی و ثبت و مستند کردن ماجرا برای خودمان، و جمع‌بندی و بازنگری و بازخورد گرفتن از ماجرا برای بچه‌ها و شاید حتی خانواده‌هایشان.
فعلا که نوروز است و عید مبارکی و خوشی و خرمی! تا بعد چه پیش آید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/24ساعت 15:54  توسط سارا باقري  | 

دخترک یک جورهایی فسقلی محسوب می‌شود! البته الان این تصور را در موردش دارم، قبلا تصورم فرق می‌کرد. آن زمان که کلاس‌های عکاسی در جریان بود در آخرین جلسه همراه همکار شهرسازمان رفتم سر کلاس که کمک دستش باشم. آن روز اسمش زیاد شنیده می‌شد در کلاس! نشسته بود آن عقب و پی موبایل بازی‌اش بود و یکی از عوامل شکستن کمر همکار بود در اداره کلاس!
در فرایند برگزاری نمایشگاه هم منظم حضور نداشت و به همین خاطر در ذهن ما هم چندان جدی و پایدار محسوب نمی‌شد و نمی‌شد رویش به عنوان یک عضو فعال تیم حساب کرد.
این را می‌دانستیم که پدرش اجازه حضور نمی‌دهد و حتی گفتگوی تلفنی هم برای کسب اجازه‌اش کرده بودیم اما باز مخالفت وجود داشت. کار بیشتری نمی‌شد کرد، فرایند کار و جوانب مختلف ماجرا - به خصوص آن جوانبی که تحت کنترل ما نبودند- امکان اصرار یا تلاش بیشتر نمی‌داد. دخترک از دست رفته به حساب می‌آمد.
این هفته آخر اما بیشتر حضور داشت، کمابیش نامنظم اما به هر حال بیشتر از قبل. بحث نوشتن خبر نمایشگاه بود که یک نفر مسئولیتش را به عهده گرفت اما خبرش چیز چندان قابلی از کار در نیامد، بیشتر شبیه متن تراکت‌شان بود تا خبر. فردایش دخترک با یک کاغذ آمد که خبر برگزاری نمایشگاه را نوشته‌ام! گفتیم بخوان اما حاضر نشد خودش بخواند، یک نیمچه خجالتی در کار بود انگار، و البته این که وقتی قبلا خبر را برای رفقایش خوانده مسخره‌اش کرده‌اند که این چرت و پرت است!
همکارم کاغذ را ازش گرفت که خودش بخواند، بعد هم آورد در آن یکی اتاق و برای ما خواند! خیلی خوب بود خبرش! دقیقا همان چیزی که باید باشد، خبری به زبان خودشان از برگزاری نمایشگاه، هم کمی قصه ماجرا را می‌گفت و هم تشویق کننده بود به حضور و بازدید از نمایشگاه. خبرش حسابی مورد استقبال واقع شد.
خبر این دخترک را همراه متن خبری که نفر قبلی تهیه کرده بود و فقط اطلاعات زمانی و مکانی را داشت، فرستادم برای گذاشتن روی سایت. خبرش با کمی ویرایش حالا روی سایت‌مان است و لینکش در همه دعوتنامه‌ها و خبرها می‌رود.
جمعه صبح که آمد سایت را باز کردم و بهش نشان دادم که خبرش روی سایت قرار گرفته است، چشم‌هایش برق می‌زد!
یک متن سخنرانی هم آماده کرده بود برای خودش. اول وقت داد دستم که "بخوانید و ببینید چطور است و چه ایراداتی دارد؟" سخنرانی‌اش هم خیلی خوب است، به مشکلات‌شان اشاره کرده و خودش را مثال زده که خانواده‌اش اجازه نمی‌دادند بیاید کلاس عکاسی. او هم یکی از سخنرانان مراسم است. می‌رود بالای سن و سخنرانی می‌کند، خوب هم از عهده‌اش بر می‌آید، فقط حیف که هیچ یک از اعضای خانواده‌اش نیامده‌اند... نه پدر و نه مادر... حیف...
دخترک واقعا فسقلی محسوب می‌شود! پنج‌شنبه صبح که دبیرستانی‌ها دعوایشان شده بود و کار  داشت به فنا می‌رفت، از هیجان فضا ترسیده بود و گریه‌اش گرفته بود. بعد که اوضاع را دوباره رو به راه کردیم و جمع را راه انداختیم به نصب عکس‌ها و آماده کردن نمایشگاه، همچنان دل و دماغ نداشت. همکارمان سر صحبت را باهاش باز کرده بود که حال و روزش را رو به راه کند، دخترک گفته بود که می‌ترسم دوباره دعوا شود!
دخترک 13 ساله است. پدر و مادرش از هم جدا شده‌اند و دخترک پیش پدرش زندگی می‌کند. پدری که می‌دانم رفاقت با دخترش را بلد نیست.
دخترک واقعا فسقلی محسوب می‌شود! تازه فهمیده‌ام که مادرش فقط یک سال از من بزرگ‌تر است!

+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/20ساعت 23:13  توسط سارا باقري  | 

دخترک از آن تین ایجرهای تیپیک است! از همان‌ها که اصلا هوش حواسشان در این دنیا نیست! در بیشتر جلسات برنامه‌ریزی نمایشگاه ساکت یک گوشه می‌نشست و هر بار نظرش پرسیده می‌شد مشخص می‌شد که اصلا در باغ نیست و از موضوع صحبت بی‌خبر است. برایم جالب بود که بدانم وقتی طبق قوانین مصوب خودشان استفاده از موبایل در جلسات ممنوع شده و او دیگر دستاویزی برای حواس پرتی ندارد، پس چطور همچنان بیرون باغ می‌ماند و به چه فکر می‌کند در تمام این مدت؟
رفت و آمدهایش نامنظم است و تقریبا هیچ کاری در گروه پیش نمی‌برد. ندیده‌ام که نظر مشخصی بدهد یا در تیم کاری‌اش کار مشخصی را بر عهده بگیرد. بیشتر مدلش این جوری است که هست که باشد! و شاید این جا بیشتر برایش یک جور پاتوق دور همی محسوب می‌شود.
صبح پنجشنبه که دیگر وقت چیدن نمایشگاه است و همه در هول و ولای کار و بار، با رفیقش -رفیقی خارج از تیم نمایشگاه که قاعدتا نباید این جا باشد و حتی یک بار قبلا هم اجازه آمدنش را گرفته و کل تیم گفته‌اند که نیاید- آمده و همچنان به زندگی بیخیال دنیا ادامه می‌دهد. می‌کشمش کنار و چند دقیقه‌ای باهاش حرف می‌زنم، چند تا حرف‌ جدی.
ادامه آن روز را بهتر است، مسئولیت 1-2 کار را بر عهده می‌گیرد و نسبتا خوب هم انجامشان می‌دهد. عصر آن روز می‌آید پیش من و می‌گوید می‌خواهم مجری برنامه باشم! علت درخواستش هم این است که همه هم‌تیمی‌هایش مسئولیتی در مراسم فردا دارند به جز او، پس او باید مجری باشد!
تصورش هم اضطراب‌آور است! مجری برنامه‌ای که این قدر حساسیت رویش وجود داشته و این قدر احتمال حرف و حدیث درآمدن ازش هست. هیچ کس باور نمی‌کند که او بتواند مجری باشد، حتی رفقای خودش هم انتظار ندارند که مجری‌گری‌اش پذیرفته شود! اتفاقا همین باور نداشتن همه است که وادارم می‌کند پشتش بایستم و نگذارم مجری‌گری‌اش به سادگی وتو شود!
بچه‌ها ازش ایراد می‌گیرند و نگاهی به من می‌اندازند و تلویحا سعی می‌کنند نظر مثبت من را در رد مجری‌گری‌اش بگیرند. من اما پشتش هستم و اتفاقا با استفاده از همین ایرادات فضا را به سمت تمرین و رفع اشکال می‌برم. دخترک واقعا ماجرا را جدی گرفته و واقعا دارد سعی‌اش را می‌کند که ایرادات را رفع کند و آماده اجرا شود. یک متن هم برای شروع صحبتش نوشته است.
این وسط ایده دیگری مطرح می‌شود که برنامه تک مجری نباشد و چند تا مجری داشته باشیم. می‌دانم که بچه‌ها این ایده را هم به خاطر تخفیف نگرانی‌شان از مجری‌گری دخترک مطرح کرده‌اند و هم به خاطر تمایل‌شان به بالای سن رفتن و حرف زدن. کمی بالا و پایین می‌کنیم ماجرا را و در نهایت تک مجری و چند سخنران بودن برنامه مورد توافق قرار می‌گیرد. مجری‌گری‌اش تصویب می‌شود.
چند ساعت قبل از اجرا یکی از دخترک‌ها می‌بردش جلوی آینه دستشویی و حسابی لب و لوچه مقنعه‌اش را درست میکند و تبدیلش می‌کند به یک مجری وجیه‌المنظر! چندتای دیگرشان هم در به در دنبال تخته شاسی‌اند برایش که موقع اجرا دستش بگیرد و مجری‌گری‌اش واقعی‌تر باشد.
دخترک مجری می‌شود، علی رغم همه ناباوری‌ها و همه نگرانی‌ها! مجری خیلی خوبی هم می‌شود. به اندازه کافی جدی و به اندازه کافی مسلط. واقعا مجری خوبی است.
این را حتی همکاران خارج از گود هم اذعان می‌کنند، آن‌ها هم ناباورند بودند به این اتفاق. به قول یکی‌شان به هر گزینه‌ای می‌شد فکر کرد الی این یکی! خودم هم این را می‌دانم و برای همین حسابی ازنتیجه کار راضی‌ام.
دخترک حسابی با کارش کیفور شده است! گمان می‌کنم ورق بازی هم تا حد خوبی برایش برگشته است. جایگاهش بین بچه‌ها، تصور خودش از توانایی‌ها و مهارت‌هایش، تصوری که خانواده خودش و خانواده همکلاسی‌‌هایش ازش داشته‌اند، به نظرم کفه ترازوی همه این‌ها تا حد خوبی به نفعش سنگین شده است. گمان کنم اتفاق دیروز خاطره به یاد ماندنی باشد برایش. خاطره‌ای تاثیرگذار!

+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/20ساعت 22:57  توسط سارا باقري  | 

آخرین چیزی که درباره نمایشگاه نوشته‌ام مربوط به سه شنبه شب است و این که با وجود شرط محدودیت آقایان بالای 30 سال مسئله را پذیرفتیم و رفتیم سراغ ادامه کار و بار نمایشگاه. از آن شب تا به حال هزار هزار چرخ خورد قصه نمایشگاه. هزار هزار بار بالا و پایین شد و هزار هزار شوک و اتفاق رخ داد در این فاصله.
الان وضعیت چیست؟ الان دوباره پای نمایشگاه روی زمین است، با حضور آقایان در روز جمعه، بدون محدودیت اما با اتکا به قول و اطمینان خاطر ما از این که مشکلی پیش نخواهد آمد. حالا دخترک‌ها عکس‌هایشان را نصب کرده‌اند، بیاینه‌شان را به دیوار زده‌اند، میز ورودی را مرتب کرده‌اند، کف راهرو را طی کشیده‌اند و مشتاقانه منتظر بازدید کننده‌اند!
دیروز روز خلوتی بود، جز 2-3 تا دوست و آشنا، پرنده پر نمی‌زد. البته انتظاری هم نداشتیم ولی خوب، حالشان گرفته می‌شود وقتی کسی نمی‌آید بازدید. به خصوص کسانی که از استخر مجموعه می‌آیند بیرون، نگاهی به فلش‌های راهنمای نمایشگاه می‌اندازند و خیلی سر دستی می‌پرسند نمایشگاه چیست؟ بعد همان طور که دخترک‌ها در حال توضیح موضوع نمایشگاه‌شان هستند، آن‌ها راهشان را به طرف در خروج ادامه می‌دهند و می‌روند. این آدم‌ها حسابی لج دخترک‌ها را در می‌آورد!
قصه این دور روز خیلی طولانی است. خیلی بالا و پایین دارد، خیلی نگرانی و اضطراب دارد و البته خالی از البته امید و شادی هم نیست.
در این دو روز رسما تا مرز جنون داشتم پیش می‌رفتم! از بس که به هیچ چیز و هیچ کس و هیچ جا نمی‌شد اعتماد کرد و خیالت از هیچ طرف نمی‌توانست راحت باشد. بحران پشت بحران! ضربه پشت ضربه! خود این کار برگزاری نمایشگاه توسط دخترک‌ها و تسهیلگری فرایندش به اندازه کافی چالش برانگیز و بزرگ هست، حالا با این شرایط، هر دم از هر باغی هم بری می‌رسید و تازه‌تر از تازه‌تری می‌رسید. مارادوناها به کنار، این وسط هی باید خرابکاری غضنفرها را هم جمع می‌کردم! آن هم در بیشتر اوقات دست تنها!
شاید یک وقتی نوشتم قصه‌های این دو روز را هم. فعلا مهم این است که یک نمایشگاه دارند، شیک و مجلسی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/18ساعت 23:45  توسط سارا باقري  | 

الخیر فی ماوقع
تنها فکر کردن به این جمله می‌تواند مایه آرامش باشد الان، فکر کردن و تلاش برای باور کردنش با تمام وجود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/18ساعت 22:23  توسط سارا باقري  | 

امروز روز آشوب بود، روز آشوب! همه قرار و مدارها گذاشته شده و تبلیغات برای چاپ فرستاده شده و همه چیز داشت می‌رفت به سمت اجرا، که صبح از مجموعه‌ای که محل برگزاری نمایشگاه است تماس گرفتند و زدند زیر قول و قرارها! محل برگزاری یک مجموعه ورزشی است که زیر نظر معاونت اجتماعی شهرداری و مخصوص بانوان است. قبول کرده بودند فقط در روز جمعه اجازه ورود آقایان را هم بدهند. دخترک‌ها هم بر همین اساس برنامه را چیده بودند و به جای افتتاحیه که روز پنج‌شنبه بود، مراسم ویژه‌ای در روز جمعه تدارک دیده بودند که خانواده‌هایشان هم بتوانند حضور داشته باشند. صبح اما از آن جا زنگ زدند و گفتند به هیچ وجه – و حتی برای همان یک روز هم- اجازه ورود آقایان را نمی‌دهیم. در جواب چون و چرای ما هم گفتند دستور از بالاست!
حدس ما این است که همه این‌ها هزینه مستقل ماندن این گروه دخترهاست، هزینه این که حاضر نشدند برنامه‌شان را فلان نهاد مربوطه تملک کند! حدس ما این است که همه این‌ها یک بازی است و فکر می‌کنیم حتی اگر بپذیریم ماجرا را بدون حضور آقایان برگزار کنیم، دوباره بازی جدیدی راه می‌اندازند.
حال همه‌مان گرفته است، لشکر شکست خورده‌ای هستیم که از یک طرف به شدت دنبال گزینه جایگزین مکان می‌گردیم، از طرف دیگر از این بازی‌های مشمئز کننده خشمگینیم و از یک طرف دیگر هم نگران بچه‌ها و حال و هوایشان بعد از مطلع شدن از ماجرا هستیم!
دخترک‌ها بعد از مدرسه می‌آیند، اول چیزی نمی‌گوییم تا همه‌شان جمع شوند، بعد خبر را می‌دهیم و حالا لشکر شکست خورده پرتعدادتری هستیم! گزینه‌های مختلفی مطرح می‌کنند. از کنسلی نمایشگاه و موکول کردنش به بعد از عید تا پذیرفتن برگزاری در همین مکان فعلی و با همین شرط عدم ورورد آقایان. گزینه‌های مکان جدید هم مطرح می‌شود. فضای جالبی دارد بحث‌هایشان.
بعضی‌ها قصه را کلا واداده‌اند، احساس می‌کنند باید سربگذاریم و بمیریم! بعضی‌ها به رایزنی برای تغییر نظر مجموعه خوشبینند و گزینه‌های مختلف مذاکره و اصرار و دعوا و حتی لشکرکشی را مطرح می‌کنند!  آن دخترک خودرای و مغرورمان هم که مدتی است از بازی کنار کشیده، دائم آیه یاس می‌خواند و تصمیمات قبلی و فعلی همه را تحقیر می‌کند. دخترک به شدت چک لازم است! گویا توبیخ تلفنی روز قبل برایش کافی نبوده است.
در این شرایط بحران و نا امیدی و عصبانیت، نوع تعامل دبیرستانی‌ها و راهنمایی‌ها بهتر شده است. انگار اقتضای شرایط بحران است که هوای هم را داشته باشند و رعایت هم را بکنند. حواسشان به هم هست و مراقب محدودیت‌ها و حال و هوای هم هستند. این هم نکته جالبی است!
تصمیم می‌گیرند خودشان با آن مجموعه تماس بگیرند و حرف بزنند. اگرچه کمی برای ما نگران کننده است – چون ممکن است دچار آن بازی دادن و موش دواندن شوند- اما ته دلم از این تصمیم خوشحالم. در واقع از این که به مذاکره ما اکتفا نکرد‌ه‌اند و احساس می‌کنند خودشان بهتر می‌توانند ماجرا را پیش ببرند، و اساسا ماجرا این قدر برایشان مهم است خوشحالم.
محتوای گفتگویشان را با هم چک می‌کنند و می‌روند برای تلفن زدن. تلفن اول، تلفن دوم و بعد تلفن‌کشی‌ها آغاز می‌شود. مصرانه مقامات مسئول را یکی یکی طی می‌کنند و به همان کسی که دستور را داده می‌رسند. مذاکراتشان خیلی جالب است. توضیحاتی که می‌دهند، دلایلی که می‌آورند، در تنگنا قرار دادن طرف، مرام‌کش کردن طرف و خلاصه هر ترفندی که بلدند، به کار می‌برند.
بعد از کلی منتظر ماندن و تلفن زدن‌های متعدد، حرف آخر این می‌شود که ورود آقایان بالای 30 سال آزاد است!
وقتی پشت تلفن در حال مذاکره‌اند، ایستاده‌ام کنار و نگاهشان می‌کنم و لبخند از روی لبم پاک نمی‌شود! آن‌ها کاملا ناراحتند و من لبخند به لب دارم از دیدن توانمندی‌هایشان. مذاکره‌شان بی نظیر است، واقعا بی نظیر! به نکات بسیار خوبی اشاره می‌کنند در بین حرف‌هایشان که واقعا صد سال هم اگر می‌گذشت به ذهن من نمی‌رسید!
البته هنوز هم ماجرا مورد پسند نیست و همچنان دو دسته‌‌اند بر سر تصمیم پذیرفتن این مکان و برگزاری نمایشگاه با همین شرط، یا بی خیال این مکان شدن و راه انداختن نمایشگاه در جایی دیگر به هر ترتیب و فشاری که شده است. نمی‌توانند به جمع‌بندی برسند، دیرشان شده و از طرف دیگر اگر بنای برگزاری باشد باید تراکت پخش کنند و اگر نباشد، باید بروند دنبال جای تازه.
نظر شخصی من بی خیال این مکان و قر و فرهایش شدن است اما آن‌ها اطلاع‌رسانی‌های شفاهی کرده‌اند و بعضا مهمان‌هایشان را هم دعوت کرده‌اند. پای آبرو در میان است. البته این وسط مسئله شان مهمان‌ها هم هست که از طرف گروه مخالف این مکان بیان می‌شود.
نمی‌توانند بر سر تصمیم‌شان به اجماع برسند، ما مداخله می‌کنیم و برای دل به دریا زدن بهشان قوت قلب می‌دهیم! فردا ما بزرگ‌ترها هم وارد صحنه خواهیم شد و تمام تلاشمان را برای گرفتن مجوز ورود آقایان به کار خواهیم برد، اگر نشد هم، بی خیال! جمعه را یک جور هندلش خواهیم کرد!
حالا پایشان دوباره برمی‌گردد روی زمین، لبخند روی لب‌هایشان بر می‌گردد و دوباره پر از انرژی می‌شوند و ذوق زده می‌روند دنبال پخش تراکت و دعوتنامه! دیروقت است و خودمان تا دم در منزل همراهی‌شان می‌کنیم. یک بغل تراکت زده‌اند زیر بغلشان و در راه پخش می‌کنند!
این هم تجربه بامزه‌ای است. در راه که می‌رویم و وسط همان هول و ولای تراکت پخش کردنشان کمی هم درباره چگونگی پخش تراکت حرف می‌زنیم. این که در همان ملاقات حضوری مخاطب را گیر نمایشگاه بیندازند، این که به مغازه‌دارها چه بگویند، این که در خانه‌ها چطور بدهند و خلاصه این رساندن تا دم خانه هم فرصت دیگری می‌شود برای تجربه کردن و یادگرفتن!
راضی‌ام از ماجرا! فعلا راضی‌ام! تا فردا چه پیش آید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/16ساعت 23:18  توسط سارا باقري  | 

قبلا گفته بودم که تجربه این نمایشگاه برای بچه‌ها تقریبا شبیه همان تجربه کارگاه علوم است و من را یاد آن دوره می‌اندازد. اما چند تفاوت مهم دارد این دو تجربه.
تجربه کارگاه علوم ما در مدرسه می‌گذشت. بخش زیادی از وقتی که برایش صرف می‌کردیم در ساعات درسی مدرسه بود و اساسا جزء کار و بارهای مدرسه محسوب می‌شد. بنا بر این ما برای راه انداختن آن ماجرا از 7:30 صبح که وارد مدرسه می‌شدیم تا آخرین ساعتی که در مدرسه می‌ماندیم فرصت داشتیم. روز کاری ما از اول صبح شروع می‌شد.
اما این دخترک‌ها دارند چنین کاری را در خارج از ساعت مدرسه‌شان پیش می‌برند. یعنی از صبح تا 2 و 3 مدرسه‌اند و بعد فوری می‌آیند دفتر برای انجام کار و بارهایشان. روز کاری این‌ها در بهترین حالت از 2:30 بعد از ظهر شروع می‌شود و بنا بر این خیلی از پیگیری‌های اداری‌شان با یک فشردگی زمانی عجیب و غریبی در همان 1-2 ساعت بعد از ظهر قابل انجام است؛ در نتیجه خیلی وقت‌ها کاری که اگر صبحش را آزاد بودند یک روزه انجام می‌شد، تا دو روز و سه روز طول می‌کشد. علاوه بر آن محدودیت تاریک شدن هوا را هم دارند و بعد از تاریکی خیلی سختشان است بمانند. به این ترتیب کل ساعت مفیدی که در روز می‌توانند صرف این ماجرا بکنند بیشتر از 3 ساعت نمی‌شود، و تازه درس و مشق عادی‌شان را هم باید در نظر گرفت! دخترک‌هایمان در حالی که هر روز امتحان و پرسش و تکلیف دارند، در حال راه انداختن  نمایشگاه‌شان هستند!
یک فرق دیگر این نمایشگاه محلی با کارگاه علوم مدرسه‌ای ما همین محلی بودنش است. این اتفاق دارد در یک محله می‌افتد، بنا بر این آدم‌های درگیر و مرتبط ماجرا هم آدم‌هایی هستند که به اتفاقات شهری و محلی ربط دارند، نه آدم‌های مدرسه‌ای. یعنی دخترک‌های ما در محیط امن مدرسه (امن به معنی شرایط نسبتا کنترل شده) کار نمی‌کنند، یا مواجه‌شان با دنیای واقعی بیرون چندان از فیلترهای مطمئن عبور نمی‌کند. این‌ها بی واسطه‌تر با دنیای واقعی رو به رو می‌شوند. بی واسطه‌تر با زد و بندهای سازمانی و دعوای بین نهادهای محلی و گروکشی‌های مختلف رو به رو می‌شوند. برای همین است که خطر بازی خوردنشان بیشتر است و برای همین است که دائم باید مراقب دهان‌های بازی که برای بلعیدن‌شان وجود دارد بود.
ضمن این که تجربه کارگاه علوم ما یک کار مدرسه‎‌ای بود، یک جور تمرین یا تکلیف مدرسه‌ای؛ و اساسا اسم مدرسه رویش بود و سرپرست، مدیر یا صاحب ماجرا (البته همه این‌ها به معنی خوب کلمه، نه به معنای مداخله و تصاحب) مدرسه بود. بنا بر این تکلیف روشن بود. ما بچه‌های فلان مدرسه بودیم و داشتیم این کار را انجام می‌دادیم، صاحب داشتیم! لقمه حاضر و آماده بی صاحبی نبودیم که هر نهاد و سازمانی بخواهد ما را به اسم خودش ثبت کند. هویت ما با مدرسه‌مان معنی پیدا می‌کرد.
اما این دخترک‌ها خودشان هویت خودشان هستند. کسی صاحب ماجرایشان نیست، اسم و رسم و تابلوی کسی بالای سرشان نیست، و برای همین است که این همه دهان دور و برشان باز می‌شود برای بلعیدن و به تملک درآوردن ماجرایشان! همه سعی می‌کنند قصه را به نام خودشان تمام کنند و تابلوی خودشان را بالای سر کار دخترک‌ها بزنند. کار دخترک‌های ما سخت‌تر است. باید بتوانند هویت مستقل خودشان را وسط این آشفته بازار حفظ کنند و مراقب خودشان باشند. راه سختی در پیش دارند...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/12/15ساعت 23:58  توسط سارا باقري  |