روايتش را دوست دارم. به قول نشريه هابیل نمونهاي است از دفاع مقدس مردمي. با وجود اين همه سال آشنايي تا به حال برايم از خاطرات آن سالها نگفته بود. هر چند در پشت جبهه بوده اما به هر حال آن سالها را زندگي كرده و همين باعث ميشود كه منِ شيفته تاريخ شفاهي با لبخندي به پهناي صورت سراپاگوش باشم و پاي حرفهايش ميخكوب شوم.
در آستانه بازنشستگي است. بعد از 29 سال و 11 ماه كار در جهاد كه سابقا سازندگي بود و حالا كشاورزي. ميدانم كه آدم محتاطي است و چندان اهل كار اجرايي و ميداني نيست. تمام اين سالهاي جهاد را با قلم و كاغذ و ضبط صوت گذرانده است. اين جا هم به نوعي پشت جبهه را نگه داشته است. يك زمان براي انتشار نشريه و كتاب و بروشور، يك زمان براي تحقيق و پژوهش.
و حالا در آستانه بازنشستگي دارد به آينده فكر ميكند. به راهي براي سرمايهگذاري و تامين معاش. به راه انداختن كسب و كاري و ساختن راهي تازه براي زندگي در روزهاي آتي. اينها را كه ميگويد احترامم را بر ميانگيزد. اين حسش برايم بسيار ارزشمند است كه در پايان يك دوره كاري 30 ساله دارد به آينده فكر ميكند و خودش را اول راه ميبيند و دنبال ساختن چشماندازي جديد در زندگياش است. لذت ميبرم از اين كه بازنشستگي برايش تمام شدن معني نميدهد و تازه به معني شروعي تازه است. درست مثل آن همكار دوستداشتنيمان در مدرسه كه ميگفت بعد از بازنشستگي قصد دارد يك دكان عطاري راهاندازي كند. از اين آدمها كه تمام شدن برايشان بيمعني است لذت ميبرم.
ايدههايش براي كسب و كار تازه را هم مطرح ميكند. اشارهاي ميكند به بررسي يك سوله مرغداري براي سرمايهگذاري و يك زمين كشاورزي كه در آن ميشود خربزه و جو و گندم كاشت و محصولاتش را صادر كرد. اين جور ايدهها را كه مطرح ميكند باز يادم ميافتد جهادي است. نميدانم به زنبورداري هم اشاره ميكند يا اين يكي را من بر اساس سابقه ذهنيام فقط در مغزم ساختهام. به هر حال حس لذت پيشينم به ذوقزدگي تبديل ميشود از تصور اين كه يك نفر براي دوران بازنشستگياش به فكر سرمايهگذاري در كشاورزي و مرغداري و اين جنس كارها بيفتد. خوشحاليام در چهرهام هم نمايان است اما روند حرفهايش كه ادامه پيدا ميكند خوشحالي بر چهرهام ميماسد!
توضيح ميدهد كه بعد از بررسي همه اين موارد به اين نتيجه رسيده كه اقتصاديترين كار در حال حاضر سرمايهگذاري در مسكن است.
واي! نه! خدايا... يك بساز بفروش ديگر! حال گرفتهام با توضيحات بيشترش گرفتهتر هم ميشود. به درستي فهميده كه اين سرمايهگذاري در محلات بالاتر تهران چندين برابر نسبت به محلات پايينتر بازدهي دارد. خلاصهاش اين ميشود كه سرمايهگذارياش را براي متمولين هدفگيري كرده است. درست ميگويد و عقلايي فكر ميكند اما اين عقلايي بودنش خوشحالم نميكند. ميدانم، اين را خوب ميدانم كه اگر نظام توزيع ارزش افزوده در كشور بيمار نبود شرايط اين طور نميشد و عقلايي رفتار كردنش برايم نه تنها قابل تحمل بلكه حتي قابل تحسين و خوشحال كننده هم ميشد. اين را ميدانم اما نميخواهم به جان سيستم غر بزنم. سيستم اين طور جزا و پاداش ميدهد، قبول، طبيعي است كه مردم به دنبال پاداشها باشند و رفتارشان و تصميماتشان را بر اساس آن تنظيم كنند، اين هم قبول، اما دلم راضي نميشود!
شايد به خاطر جوان بودن است، شايد به خاطر اقتصاد خواندن، شايد به خاطر شغل اخير است و شايد هم به خاطر يك چيز ديگر است كه اين كار رانميپسندم. هر قدر هم خودم را توجيه كنم كه اين كار به معني افزايش عرضه مسكن است اما باز نميتوانم بپذيرم كه اين افزايش تنها براي تقاضاي دهكهاي بالاي جامعه تدارك ديده شده است.
شايد اگر اين سرمايهگذاري (كادوپيچ شده واژه بساز بفروشي است!) در بافتهاي پايين شهر و بافتهاي فرسوده صورت ميگرفت اين قدر برايم ناخوشايند نمينمود.
البته! شكي نيست! بر منكرش لعنت! ريسك سرمايهگذاري به اميد بازدهي انجام ميشود و طبيعي است كه بازدهي بيشتر جذابيت بيشتري براي سرمايهگذاري داشته باشد اما من به بهبود كيفيت سكونت در محلههاي پايينتر فكر ميكنم!
گفتگو كه ادامه پيدا ميكند بحث ميرسد به بسته مالياتي مسكن و اين كه اگر ميتوانست و سرمايه كافي داشت تا انبوهسازي كند ميتوانست از دام ماليات بگريزد! و راههايي را كه همين حالا هم با استفاده از آنها ميتوان از شر مالياتهاي 30 درصدي دولت خلاص شد توضيح ميدهد. عجب! چه دنياي كوچكي! همين ديروز غروب بود كه با يكي از همكاران مشغول طراحي مكانيزمي براي خارج كردن بخشي از سود از جيب سرمايهگذاران خصوصي بخش مسكن بوديم تا از يك طرف پول باد آورده نصيب سرمايهگذار نشود و از يك طرفِ بسيار مهمتر منبع درآمدي براي مديريت شهري ايجاد شود كه بتواند خدمات عمومي را تامين كند.
حالا يكي از همين بساز بفروشها جلويم نشسته كه ميخواهد هزار و يك مفر پيدا كند تا سودش را افزايش دهد. طبيعي است، قبول. اما چه كنم، به دلم نميچسبد...

